<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656</id><updated>2012-02-16T16:44:18.708+03:30</updated><category term='انسان'/><category term='ورزش بانوان'/><category term='بچه داری'/><category term='عاشورای تهران'/><category term='شیشه'/><category term='مطبقه، نردبام آسمان'/><category term='هفت سین'/><category term='روز دانشجو، دانشگاه تهران، سبز'/><category term='کودک  آزاری'/><category term='مرگ ، خودکشی'/><category term='رادیو، روحانی، پزشکی'/><category term='فاصله'/><category term='روزه، سرطان'/><category term='شکنجه، فرانسیسکو گویا'/><category term='انتخابات، دروغ'/><category term='دکتر قبادی ، آب درمانی'/><category term='فمنیست، شیرین عبادی'/><category term='سهروردی،ملاصدرا،میرداماد،سید حسین نصر'/><title type='text'>این نیز بگذرد</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>52</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-3274992216518354103</id><published>2012-01-13T19:50:00.001+03:30</published><updated>2012-01-13T20:24:00.075+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;تحریم¬ها هیچ اثری بر ایران نداشته است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;5 ماه پیش با مجوز نظام پزشکی به بانک ملی مراجعه کردم برای افتتاح حساب ارزی و دریافت کارت ویزا، در فرم نوشته بود 40 روز بعد کارت حاضر است و خودشان گفتند به علت مشکلات موجود ممکن است کمی بیشتر طول بکشد. پرسیدم با توجه به تحریم ها چطور این کار را می کنید، گفتند که از شعبه آذربایجان و بیروت و ... این کار را می کنیم.&lt;br /&gt;هر ماه زنگ می زدم، خبری نبود. بعد از 5 ماه و بعد از تحریم های جدید تماس گرفتند که کلا مقدور نیست بیاید پولتان را پس بگیرید. &lt;br /&gt;بازهم مصداقی بر اینکه تحریم ها هیچ اثری بر ایران نگذاشته است. اگر در برکینافاسو زندگی می کردیم چون جزو جامعه جهانی بودیم، احتمالا با مراجعه به بانک سر کوچه ظرف یک هفته کارت ویزا می گرفتیم اما چون در یک کشور با تمدن 2500 ساله زندگی می کنیم وضعمان این است!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-3274992216518354103?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/3274992216518354103/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=3274992216518354103' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3274992216518354103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3274992216518354103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2012/01/5-40.html' title=''/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-5530110794101646644</id><published>2011-11-07T00:10:00.000+03:30</published><updated>2011-11-07T00:21:36.671+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;نمی دانم این متن که طنز تلخی دارد نوشته کیست. چندی پیش برایم میل شده بود. دوباره هم رسیده اما یک قسمت درباره اختلاس های اخیر بهش اضافه شده که فکر نمی کنم کار نویسنده اول باشد چون نوع نکارش آن متفاوت است.&lt;br /&gt;سال 1348&lt;br /&gt;  بامداد سرد بهمن ماه بدنيا مي آيم.. پنج خواهر و يك برادر 14 ساله، در خانه منتظر و به گوش مانده اند و تا خبر تولدم را مي شنوند، هلهله ميكنند. برادرم قلك كوچكش را مي شكند و  همان شبانه پولهايش را بر مي دارد و به امامزاده «معطوك» خرمشهر مي برد و نذرش را در ضريح مي اندازد. خدا به او يك «برادر» داده در آن روزها «برادري» هنوز قيمت داشت         &lt;br /&gt;      &lt;br /&gt;سال  1357&lt;br /&gt; انقلاب است. كوچه ها را مي دَوَم. وقتي به خانه مي رسم، كسي نيست. همه رفته اند خانه «خديجه خانم» پاي تلويزيون نشسته اند:«هيس! بيا امام رو ببين! امام اومد!» زنها و بچه ها، يكي يكي «صورت امام» را بر صفحه تلويزيون مي بوسند. مادرم كه زن سّيده و معتقدي است، دستي بر صفحه تلويزيون مي كشد و «قل هوالله» مي خواند و مرا فرا مي خواند. جلو مي روم. دستش را مسح مي كشد روي صورتم ، در آن روزها «ايمان» هنوزقيمت  داشت&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; سال1363    &lt;br /&gt;بحبوحه جنگ است. مادرم چادر به سر از دور مي آيد. نگاهش نااميد اما مهربان است. كتابهايم را به او ميدهم تا پولش را از دستش بگيرم و بروم براي ناهار، نان بخرم. اما مي بينم آن كاغذ، پول نيست! «كوپن» است. كوپن روغن يا قند يا برنج. دارد مي رود آن را به «محمودآقاي بقال» بفروشد و با پولش، نان و پنير بخرد! پدرم از يك وانت پياده مي شود، زيرلب به راننده غُر ميزند كه كرايه اضافه گرفته. راننده كرايه اش را به پدرم پس مي دهد و هر دو مي خندند «همدلي» هنوز قيمت داشت &lt;br /&gt;  پدر 40 تومان به مادر مي دهد. مادرم مي گويد: «با اين كه نمي شود چيزي خريد!» پدرم مي گويد:«توكل برخدا! فردا هم خدا كريمه در آن روزها «اميد» هنوز قيمت داشت»&lt;br /&gt;  1365 سال&lt;br /&gt;      بمباران هاي دشمن بعثي به شيراز هم رسيده.. پدرم سالهاست «عزادار» شهر دوست داشتني مان «خرمشهر» است. اينجا و آنجا مردم مي گويند بايد كاري براي وطن بكنيم آن روزها «وطن» هنوز قيمت داشت&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;   يك شب تابستاني سر شام مي گويم:«من با حسن ميخواهم بريم جبهه!» زبان مادرم بند مي آيد! «حسن» همكلاسي ام به «شوخي و جدي» به من مي گويد تصميم گرفته «شهيد» شود  تا خانواده فقيرش «بيمه» شوند! جايي شنيده ام:«نگوييد انقلاب براي من چه كرده؟ بگوييد من براي انقلاب چه كرده ام؟» فكر مي كنم. اما معنايش را نمي فهمم. من هم مي خواهم همراه حسن به جبهه بروم تا وقتي كسي پرسيد:«تو براي انقلاب چه كاري كرده اي؟» جوابي داشته باشم! چون هنوز انقلاب براي خانواده فقير  ما كاري نكرده و نمي تواني اين سئوال را بپرسي؛ مگر آنكه به سئوال دومي، جواب داده باشي &lt;br /&gt;   از طرفي به قول «حسن» در آن شرايط سخت، «يك نان خور» هم كمتر، بهتر! «حسن» را بعد از «شبيخون انبردستي» ستون پنجم در جزيره مجنون هرگز نمي بينم! مفقودالاثر شده و جز پلاكش چيزي از او باقي نمانده است! در برگشت، حجله اش را سر خيابان شان مي بينم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مي شنوم خانواده اش، پول اهدايي «بنياد شهيد» را قبول نكرده و گفته اند:«حسن جانش را براي اسلام و وطنمان داده، نه براي پول!» هنوز هم وقتي فاتحه مي خوانم، ياد«حسن» هستم و به ياد «مرام» خانواده فقيرش آن روزها «مرام» هنوز قيمت داشت&lt;br /&gt;         1368 سال&lt;br /&gt;      يك سال بعد از جنگ، «كار» كم است. اما هنوز «اميد» هست. پول نيست، اما هنوز «توكل» هست. «خوشبختي» نيست، ولي هنوز «خنده» در خانه ها هست. «پدر» چندماهي است «رفته» و بين ما نيست، ولي «وطن» همچنان هست.ما هرچه توانستيم براي انقلاب كرده ايم، ولي انقلاب هنوز كاري از دستش برنيامده! خانواده هنوز در فقر است.آن روزها هنوز «فقر» زينت مؤمنان است و مسابقه ثروت اندوزي شروع نشده &lt;br /&gt;  پدرم در خاك سوخته خرمشهر «جان» داده  و من از اينكه جنازه اش را از شهرش انتقال داديم و در شيراز دفن كرديم، هنوز احساس گناه مي كنم. مي گويم خرمشهري كه ما رفتيم و ديديم، نه گورستان داشت.نه غسالخانه داشت و نه حتي «قبركن»! چاره اي نداشتيم مادرم مي گويد اينجا هم جزو خاك وطنشه &lt;br /&gt;خاك پاك» ايرانه. فرقي نداره&lt;br /&gt; آن روزها هنوز «خاك» قيمت داشت&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;      در خرمشهر، آن قدر «بيكاري» هست  كه راننده ماشيني كه كنُترات ميكند تا ما و جنازه پدر را به شيراز ببرد، تا خود شيراز سرخوش است كه مسافري گير آورده و با صداي كم،ترانه هاي «آغاسي» را زمزمه مي كند! بعد به خود مي آيد و آهي مي كشد و زيرلب فاتحه اي مي خواند. دست آخر «نصف» پولش را بابت شرمندگي يا همدردي نمي گيرد آن روزها هنوز «معرفت و همدردي» قيمت داشت &lt;br /&gt;            1371  سال&lt;br /&gt;      مي آيم تهران.روزنامه «سلام» و خبرنگاري مي كنم و در اتاقي در طبقه آخرش، شبها مي خوابم و روزها مي نويسم. اما كم خوابي هميشگي را دارم. هنوز هم مي نويسم و هنوز هم كم مي خوابم. با خودم مي گويم بايد كاري بكنيم. هنوز مي دانم بايد كاري براي «ايران» بكنيم.تا روزي كه ايران براي ما كاري» بكند! با اين حال؛»&lt;br /&gt; ايران» هنوز قيمت داشت»&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;تكه ناني» داشتيم. «خرده هوشي»، ايماني، ديني،... و صداي اذان مرحوم مؤذن زاده، هميشه به يادمان مي انداخت كه هرچه نباشد، آن بالاها يك «خدايي»هست! خدايي كه خيلي كارها برايمان كرده، بي آنكه پرسيده باشد:«تو براي خداي خود چه كرده اي؟»&lt;br /&gt;         ... و ؛ خردادماه 1388&lt;br /&gt;      مي نويسم: در دوره انقلاب و جنگ و بعد از آن، از بمباران و گرسنگي وسختي ها عبور كرديم و با «زردي فقر» ساختيم و زنده مانديم. «اميد»داشتيم. مي دانستيم روزي ايران «ساخته» خواهد شد. حالا گويا سالهاست مُرده ايم و ديگر زندگي نمي كنيم. فقط زنده ايم. يكي آمده و زده به سيم آخر و مي گويد همه آنها كه در اين سالها معتمدان ما و رهبران كشور بودند، مشتي «دزد» بوده اند. رهبران كشور مي گفتند «مسئولان» دارند ما را به سمت «ارزشها» مي برند! و كشور را به «بهشت» تبديل خواهند كرد! اما حالا يكي آمده و مي گويد از همه اين سي سال، 27 سالش را ما توسط «منتخبين مردم» و «معتمدين امام و رهبري»، «چاپيده» شده ايم! «چپاول» شده ايم! او مسئولان قبل از خود را به «فساد و دزدي» متهّم مي كند و ما را براي «حماقت» انتخاب مشتي دزد و فاسد! سرزنش مي كند و رأي مي خواهد! در مناظره تلويزيوني، روبروي نخست وزير سالهاي جنگ مي نشيند و با تهديد مي پرسد:«بگم؟ بگم؟» و عكس همسر او را نشان مي دهد تا «پرده از تخلف تحصيلي!» او بردارد! ولي فراموش كرده تا همين چندماه قبل يك «دكتر جعلي» را وزير كشور كرده بود و تا آخر از او حمايت كرد تا همين انتخابات را آن دكتر فريبكار برگزار كند! او به جز همين «اتهامات كلي» و افشاي مافياهاي خيالي، چيزي ندارد كه بگويد.اما ما را «بهت زده» مي كند! به آن 27 سال و ادعاي دزدي هاي ميلياردي و صحت و سقم اين افتراها كاري نداريم. اما به چيزهايي فكر مي كنم كه اكنون سالهاست مُرده اند. در همين چهارسال، ما چند فقره «تلفات ارزشي» داده باشيم كافي است؟ مايي كه در آغوش بمباران و گرسنگي و فقر، «زندگي» مي كرديم. در كنار «نفرت از دشمن» به وطن و خانواده و خدا عشق داشتيم وعاشقي مي كرديم. در اوج مشكلات، «گذشت» را مي شناختيم و فداكاري مي كرديم. در بحبوحه بي ناني، ما دين داشتيم. مسجد و زيارتگاه و امامزاده مي رفتيم. نذر مي كرديم. اخلاق داشتيم.. برادري داشتيم.. مرام داشتيم. در تمام آن 27 سال ما «دل» داشتيم.. در دل مان، عشق به «ايران» داشتيم.و در ايران مان، يك دنيا اخلاق و «ايمان» داشتيم! و حالا يكي آمده و در پايان چهارسال دولتش، سكوتش را شكسته تا به زعم خودش دوباره افشاگري كند! چون «ترس از شكست» در انتخابات را به طور جدي تري لمس كرده است! حالا او، بعد از چهارسال،دوباره با جذابيت هاي «افشاگري» آمده و به ما خبر مي دهد كه ما ملتي «دزد زده ايم».«چپاول شده ايم &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اما نمي گويد بزرگترين چيزهاي ما را در دوره «خود او» دزديده اند! نمي گويد در دوران خود او، «اعتماد» ما را دزديدند. «ايمان» ما را ربودند. «اخلاق» ما را چاپيدند.. «برادري» را در دل برادرانمان كشتند. «وطنپرستي» را به سُخره گرفتند! غرورملي ما را پايمال كردند! &lt;br /&gt;ايثار را در دل ما كشتند! و عاشقي را، غارت كردند! دين و دنيا و آخرتمان را كه از روز ازل «قيّم» بودند! بعد از اينهمه «تلفات» كه داده ايم، با خود مي انديشم:«ما را به سخت جاني خود، اين گمان نبود....    هرکس در هرجا احساس مسئولیت می کند باید در حد خود در گسترش آگاهی های سیاسی، اجتماعی تلاش کند حتی با گفتن یک نکته در جمع کوچک&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;   1390 سال &lt;br /&gt;  ازصد سال پیش تا کنون 1000 میلیارد دلار نفت فروخته ایم. 114 میلیارد آن تا سال 1357 بود که حساب 110 میلیارد دلارخرج آن معلوم است &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; 1358-68&lt;br /&gt;فروش نفت110میلیارد دلار بوده که حساب 108میلیاردآن معلوم است  &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;1368-1376&lt;br /&gt;فروش نفت138 میلیارد دلار بوده که حساب132 میلیارد آن معلوم است&lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;1376-1384&lt;br /&gt;فروش نفت 158میلیارد بوده که حساب 150 میلیارد آن معلوم است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در این شش سال اخیر فروش نفت520 میلیارد دلار بوده که 458 میلیارد آن گه مال شده وحساب 82 میلیارد آنهم معلوم نیست.&lt;br /&gt; چرا بی خودی سوال می کنید که پول نفت چگونه سر سفره رفته&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-5530110794101646644?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/5530110794101646644/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=5530110794101646644' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5530110794101646644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5530110794101646644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title=''/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-3377987183829892900</id><published>2011-04-03T21:12:00.003+04:30</published><updated>2011-04-03T21:19:58.400+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-ZRugBQGrUeE/TZikku2Y2jI/AAAAAAAAACA/5Fr8bmbTbVU/s1600/Copy%2Bof%2Bjeld%2Bmajele2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 141px; height: 200px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-ZRugBQGrUeE/TZikku2Y2jI/AAAAAAAAACA/5Fr8bmbTbVU/s200/Copy%2Bof%2Bjeld%2Bmajele2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5591399888338868786" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;هشتمین ماهنامه شهر سالم منتشر شد&lt;br /&gt;در آخرین روزهای سال 89 به یاری خداوند هشتمین ماهنامه شهر سالم منتشر شد&lt;br /&gt;www.shahresalem.ir&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مراکز فروش&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;بیمارستان امام خمینی - درمانگاه طب سنتی دانشگاه علوم پزشکی تهران – داروخانه66437749&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خ حافظ- خ وحدت اسلامی- نبش خ بهشت- درمانگاه طب سنتی- دانشگاه علوم پزشکی تهران – داروخانه 55639724&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خ انقلاب- خ خارک- نبش کوچه صائب – درمانگاه طب سنتی دانشگاه علوم پزشکی تهران – داروخانه 66754153&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;نیاوران- جنب پمپ بنزین- کوچه رفیعی- پلاک 11- درمانگاه کرمانشاهی 929337 33 &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خ آزادی-قصرالدشت-پایینتر از تقاطع امام خمینی- نبش کوچه دادگران - مطب دکتر رضایی 66372325        &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;تقاطع کارگر شمالی و بلوار- کوچه گیتی- شماره 4- واحد 3- موسسه سیمرغ حکمت - تلفن 66917678- 66917754- 66438147&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خ حافظ- خ نوفل لوشاتو – بیمارستان مروستی – داروخانه 66702011&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خ فرصت شیرازی- مو سسه تحقیقات حجامت ایران-  کتابفروشی 66903814&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اشرفی اصفهانی- باغ فیض- ناطق نوری- امام زاده- شعبه 2 موسسه تحقیقات حجامت تلفن 44468323-44457397&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خ لاله زار- بالاتر از جمهوری- کوچه پیرنیا- مؤسسه مطالعات تاریخ پزشکی تلفن: 8897530&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;تهرانپارس- شهرک امید- مجتمع تجاری - 7365977- 7058802 کتابفروشی فرهنگ &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;تهرانپارس- رشید- حسینی- روبروی بانک صادرات-  عطاری110- تلفن 77888628&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;ضلع جنوبی میدان رسالت- گیاهان دارویی مهر- 77229831&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خ دماوند- خ آیت - عطار ایرانی  تلفن: 77909977&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;میدان نیاوران به سمت کاشانک خ جمال آباد خ جهانشاهی خ جبلی پ19  مؤسسه ماهایوگا          22296737- 22292830 &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مجیدیه شمالی- س راه پیاله- خیابن ابوالحسنی- سوپر آریا &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مشهد- وکیل آباد 63- درمانگاه ولی عصر (دکتر جوادی)&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خراسان شمالی- شیروان- خ امام رضا- نبش خ شفا- مطب دکنر جوادی&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خراسان شمالی- قوچان- خ حافظ- چهارراه اول- درمانگاه امام حسین - (دکتر جوادی)&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;یزد- بلوار امامزاده جعفر- پلاک 99- عطاری نادر09131518199&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;فلکه دوم صادقیه، باغ فیض، آستان امام زادگان سید جعفر (ع) و حمیده خاتون (س) 44472913-&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-3377987183829892900?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/3377987183829892900/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=3377987183829892900' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3377987183829892900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3377987183829892900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2011/04/89-www.html' title=''/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-ZRugBQGrUeE/TZikku2Y2jI/AAAAAAAAACA/5Fr8bmbTbVU/s72-c/Copy%2Bof%2Bjeld%2Bmajele2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-2184862998268772322</id><published>2011-04-03T20:20:00.001+04:30</published><updated>2011-04-03T20:31:11.009+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فمنیست، شیرین عبادی'/><title type='text'>من یک فمنیست هستم</title><content type='html'>این متن از طریق یک میل برای من رسیده است. نمی دانم واقعا نوشته خود شیرین عبادی است یا منسوب به اوست. به هر حال به مثابه « لا انظر الی من قال بل انظر الی ما قال» جالب و خواندنی است.&lt;br /&gt;نامه ای از شیرین عبادی&lt;br /&gt;برنده جایزه صلح نوبل  &lt;br /&gt;اولین بارجرقه های  فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که  مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام  گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا  وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من  است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و  ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;********************** &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی  مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید  دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;************************ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است.. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;********************* &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این همه زخمی  وخسته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است  از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-2184862998268772322?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/2184862998268772322/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=2184862998268772322' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/2184862998268772322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/2184862998268772322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='من یک فمنیست هستم'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-8345778870102544623</id><published>2010-03-11T23:59:00.003+03:30</published><updated>2010-03-16T16:49:21.077+03:30</updated><title type='text'>فرزند ناخواسته من به دنیا آمد</title><content type='html'>دانشجو که بودم در فضای خفقان دانشگاه، تنها یک نشریه دانشجویی وجود داشت به نام روزنه. یک روز از طرف بچه های نشریه از من دعوت به همکاری شد. چون از شدت فعالیت های فوق برنامه گاو پیشانی سفید بودم، مدیریت اجرایی را به من سپردند و اینگونه بود که به کار مطبوعاتی آلوده شدم. کارم از چند روز در هفته بعد از ظهرها سر زدن به دفتر نشریه شروع شد تا هر روز. از پیگیری برگزاری جلسات و تحویل گرفتن مطلب از نویسنده ها شروع شد تا اینکه خودم تمام یک مجله را تایپ می کردم و به دفتر فنی می بردم برای تکثیر و اصلاً به همین خاطر بود که تایپ را یاد گرفتم. این وسط هم یک بابایی در دانشگاه تهران یک مقاله طنز در یک نشریه دانشجویی نوشت که کار بسیار بالا گرفت و کار برای نشریات دانشجویی بسیار سخت شد. در همین گیر و دار " ایسنا " متولد شد و خبرنگار ایسنا شدم و با مجله " آفتاب " جهاد دانشگاهی همکاری کردم تا فارغ التحصیلی. دوستم سارا می گفت من حرص می خورم که تو هر روز به جای درس خواندن می روی و وقتت را برای این جور کارها تلف می کنی. مادرم می گفت وقتی در ازای این کارها پول نمی گیری، انجامش چه فایده ای دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فارغ التحصیل شدم.آشنایانی درآن مدت پیدا کرده بودم که در چند نشریه فعالیت می کرند واسطه همکاری من در آن نشریات شدند. هفته نامه " سپیده " که تعطیل شد، ماهنامه " اقتصاد خانواده " و ... مطالب پزشکی و بهداشتی می نوشتم. البته حالا پول هم درکار بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سال و نیم پیش دوستان یکی از نشریات پیشنهاد دادند که درخواست مجوز یک ماهنامه بکنم که اگر مجوز صادر شد طبق برنامه ای که اندیشیده بودند، فعالش کنیم. من هم بدون هیچ انگیزه شخصی درخواست را تحویل دادم. پرسیدم که چه زمانی جواب داده خواهد شد، گفتند حدود 3 سال دیگر.&lt;br /&gt;مشغول زندگی و در گیرو دار ترم دوم دانشگاه بودم که خبر رسید، مجوز صادر شده است! گروهی که پیشنهاد درخواست مجوز را داده بودند، اعلام آمادگی کردند که مجله را فعال کنیم ولی وقتی پای جزییات به میان آمد، راضی به همکاری نشدم. حالا دیگر برایم مهم بود که اگر قرار است اسمم پای کاری باشد، چگونه عمل شود و چه مطالبی کار شود. تصمیم گرفتم اسپانسر های دیگری پیدا کنم. با افراد و سازمانهای مختلفی وارد بحث شدم. روزهای زیادی بین خوف و رجا گذراندم. بعضی وقتها می گفتم توی این گیر و دار زندگی این دیگر چه بساطی بود که برای خود علم کردم. وسوسه می شدم که بی خیال همه چیز شوم ولی باز دلم نمی آمد که رهایش کنم.&lt;br /&gt;انگار این مجله مثل فرزند ناخواسته ای بود که برای آمدنش آمادگی نداشتماما وقتی حالا که آمده بود می خواستم آن را نگه دارم و نسبت به آن تعصب داشتم. &lt;br /&gt;پیشنهاد شد امتیازش را واگذار کنم و مبلغی به جیب بزنم، شاید راحت ترین راه بود اما پیش خودم گفتم تا آخرین فرصت تلاش می کنم، حتی ترجیح می دهم امتیاز باطل شود اما آن را واگذار نکنم.&lt;br /&gt;شش ماه مهلت اولیه گذشت.مهلت را تمدید کردم. یک اسپانسر به ظاهر خوب پیدا شد و لی در آخرین فرصت وقتی که چند هفته بیشتر به پایان مهلت نمانده بود از همکاریشان نا امید شدم و تصمیم گرفتم که دل به دریا بزنم و به تنهایی البته با کمک خدا کار را شروع کنم.&lt;br /&gt;و اینگونه بود که شماره اول ماهنامه " شهر سالم " بسیار با عجله بدون اینکه حتی یک بار پرینت گرفته شود به چاپخانه فرستاده شد.&lt;br /&gt;در این یک سال هر روز دعا می کردم که خدا کمک کند مجله را راه بیندازم، هر شب با فکر آن می خوابیدم و فردا می ماندم که چه کنم. یک سال با آن بزرگ شدم، تجربه رویارویی با اسپانسرهای مختلف من را به این نتیجه و خودباوری رساند که تنها کار را شروع کنم.کاری که یک سال پیش در نظرم غیر ممکن می نمود. در این راه علاوه بر دوستان خوب و توانمندی که داشتم با افراد جدیدی آشنا شدم. خدا افراد بسیار خوبی را سر راهم قرار داد. وقتی نگاه می کنم و می بینم این همه دوست خوب  دور و برم هستند که پتانسیل این کار را دارند با خود می گویم، چرا این کار را نکنم.&lt;br /&gt;می دانم که راه سختی در پیش است. نمی دانم تا کجا پیش خواهم رفت آیا بعد از چند شماره با یک زیان مالی کار را متوقف خواهم کرد یا لنگ لنگان به پیش خواهم رفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مراکز پخش:مراکز پخش:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- خ انقلاب- خ خارک- نبش کوچه صائب – درمانگاه طب سنتی دانشگاه علوم پزشکی تهران – داروخانه 66754153&lt;br /&gt;2- بیمارستان امام خمینی - درمانگاه طب سنتی دانشگاه علوم پزشکی تهران – داروخانه66437749 &lt;br /&gt;3- خ انقلاب- خ قدس – کوچه فرد دانش ( بین وصال و قدس ) – درمانگاه طب سنتی دانشگاه علوم پزشکی تهران– داروخانه 88974530&lt;br /&gt;4- خ ایتالیا ( بین بلوار کشاورز و طالقانی) – جنب بیمارستان مصطفی خمینی- درمانگاه سلامت خانواده – کتابفروشی &lt;br /&gt;5- خ حافظ- خ نوفل لوشاتو – بیمارستان مروستی – داروخانه 66702011&lt;br /&gt;6- خ فرصت شیرازی- مو سسه تحقیقات حجامت ایران-  کتابفروشی 66903814&lt;br /&gt;7- خ ستاری- ابتدای بلوار فردوس شرقی – ساختمان یاس- طبقه 6 – واحد 20 - دفتر مؤسسه عرفان کیهانی 44055344&lt;br /&gt;8- خ انقلاب - خ 16 آذر- مرکز رشد استعدادهای درخشان- انجمن تحقیقات طب سنتی- 88993187&lt;br /&gt;9- انتهای طالقانی – نبش خ قدس- دکه روزنامه فروشی&lt;br /&gt;10- ضلع جنوبی میدان رسالت- گیاهان دارویی مهر- 77229831&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• شیراز:&lt;br /&gt;ابتدای خیابان ابریشمی- شماره 8- طبقه دوم- آقای دانشور- 2260740&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-8345778870102544623?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/8345778870102544623/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=8345778870102544623' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/8345778870102544623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/8345778870102544623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='فرزند ناخواسته من به دنیا آمد'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-4616179488854648529</id><published>2009-12-29T18:43:00.000+03:30</published><updated>2009-12-29T18:45:25.102+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عاشورای تهران'/><title type='text'>عاشورای تهران</title><content type='html'>وقتی پزشک باشی خیلی چیزها را از نزدیک تجربه می کنی.&lt;br /&gt;در این سالها با مرگ هر بیماری غمگین شدم. در هر عملیات احیایی از ته دل خواستم بیمار زنده بماند. با هر زائویی درد کشیدم و زور زدم. از اولین نگاه شگفت هر نوزادی به وجد آمدم. از تصور دنیای پر توهم بیماران روانی متعجب شدم. از دیدن زنان کتک خورده دلشکسته شدم. از فقر بیماران رنج بردم. با درد بیماران لاعلاج درد کشیدم. با دیدن مشکلات جانبازان عظمت ایثار را حس کردم. از ضجه هر فردی که عزیزش را از دست داده بود گوشم نه، که قلبم خراشیده شد.&lt;br /&gt;اما هیچگاه تصورش را هم نمی کردم که روزی هموطنانم را زخم خورده و رنجور، هراسان و لرزان از دست هموطن ببینم. آن هم به جرم حضور در خیابان در روز عاشورا.&lt;br /&gt;روز عاشورا در عرض نیم ساعت بیمارستان کوچک و خصوصی ما که در تمام دوران شلوغی های اخیر بیش از روزی 3-2 مجروح به آن مراجعه نمی کرد در عرض نیم ساعت پر شد از زن و مرد، پیر و جوانی که همگی غرق خون بودند. تمام تختهای اورژانس و اتاقهای اطراف پر شد. تمام صندلی ها حتی صندلی پزشک هم پر شد. اما باز هم کفاف نمی داد حالا دیگر راهرو ها پر از مجروح بود و من تنها پزشک!&lt;br /&gt;به یاد نمی آورم که برای چند نفر بخیه زدم و نسخه نوشتم و عکس گرفتم. دستانم می لرزید نه از ترس اینهمه بیمار که از خشم نسبت به ظلمی که از نزدیک شاهدش بودم.&lt;br /&gt; زمانی که آقایی آمد و گفت: "من پزشک هستم چه کاری از دستم بر می آید؟ " حضور خداوند را احساس کردم. چون حتی فرصت نکرده بودم به درخواست نیروی کمکی فکر کنم. تازه اگر هم به فکرم می رسید کسی نمی توانست به منطقه وارد شود. و بعد از او یک پزشک دیگر که چند زخمی را هم از خیابان با خودش آورده بود. هر کدام در یک اتاق مشغول شدند، بخیه زدند، گچ و آتل گرفتند و...من هر از گاهی سراغشان می رفتم و می گفتم ممنون. بعضی مردم نقش پرستار را بازی می کردند و وسایل را از این اتاق به آن اتاق می بردند. تمام پرسنل بیمارستان در اورژانس جمع شده بودند.حتی آبدارچی مان هم هر از گاهی باند و گاز بر می داشت و به خیابان می رفت و با چند مجروح برمی گشت. از خیابان صدای شعار و بوق و تیراندازی به گوش می رسید و من حتی فرصت نداشتم از پنجره به بیرون نگاه کنم. تکنسین رادیولوژی به بیمارستان نرسیده بود و دست و پاهای شکسته بسیار. پسر جوانی که ضربات متعدد به سر و دست و پایش وارد شده بود از بقیه بد حال تر بود فکر می کنم فکش شکسته بود چون علی رغم اینکه هوشیار بود نمی توانست حرف بزند و دهانش را باز کند قطعاً نیاز به CT داشت و بیمارستان ما CT ندارد. چون مادرش همراهش بود با آمبولانس به جای دیگر فرستادمش. مادر هم شکستگی دوبل ساعد داشت.&lt;br /&gt; تکنسین رادیولوژی از منزلش تا بیمارستان را پیاده آمده بود. در بین راه چند جا پنهان شده بود و باتوم هم خورده بود تا عاقبت رسید.&lt;br /&gt;بیماران را بدون درخواست به رادیولوژی می فرستادم و می گفتم خودتان نشان دهید کجا درد می کند تا عکس بگیرند.&lt;br /&gt;دردناک تر از همه این بود که هر کدام از مجروحین در شلوغی یک یا چند نفر را گم کرده بودند و پر واضح است که موبایل ها هم کار نمی کرد و تو خود حدیث مفصل بخوان...............&lt;br /&gt;4 ساعت بدین منوال گذشت تا بیماران را یکی یکی روانه کردیم بدون اینکه حتی نام یک نفر را در دفتر نوشته باشیم. چون در وقع هیچ کس وقت این کار را نداشت. و پولی هم نگرفته بودیم چون چه کسی دلش می آید از کسی که جانش و تنش را برای وطن گذاشته پول بگیرد؟ یک آقایی گفت بگویید هزینه وسایل مصرف شده چقدر است من پول همه را می دهم اما کسی تخمین درستی نداشت. مبلغ مختصری فقط بابت وسایل مصرفی از آن آقا گرفته شد.&lt;br /&gt;آن روز نهایت وحشیگریی و نهایت انسانیت را باهم دیدم. عین فیلمهای کلاسیک آدمهای سیاه و آدمهای سفید. دو پزشک جوانمرد که فقط نام یکی را به خاطر دارم " آقای دکتر سلطانی " و دیگری که حتی فرصت نکردم نامش را بپرسم. فردی که حاضر بود هزینه دیگران را بپردازد. و مردمی که از جانشان گذشته بودند.&lt;br /&gt;شب که شد از نیروی انتظامی آمدند آمار مجروحان را بگیرند و ما گفتیم که هیچ مجروحی به اینجا نیامده. نمی دانم کار درستی کردیم یا نه اما ما حتی نام یک نفر را هم ننوشته بودیم و تعداد هم از دستمان در رفته بود.&lt;br /&gt;بعد از آن پدر و پسری آمدند و که به دنبال دختر خانواده می گشتند که ظهر در حوالی انقلاب از محل کارش خارج شده و حالا موبایلش خاموش بود و به منزل هم برنگشته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا هر شب که چشم بر هم می گذارم آن تصاویر جلوی چشمم رژه می روند. تازه می فهمم P.T.S.D یعنی چه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-4616179488854648529?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/4616179488854648529/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=4616179488854648529' title='45 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4616179488854648529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4616179488854648529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html' title='عاشورای تهران'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>45</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-7470706488981878179</id><published>2009-12-22T10:37:00.000+03:30</published><updated>2009-12-22T10:39:02.369+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سهروردی،ملاصدرا،میرداماد،سید حسین نصر'/><title type='text'>خیابان سهروردی</title><content type='html'>از وقتی سواد خواندن تابلوها را پیدا کرده بودم، فهمیده بودم که نام رایج بعضی خیابانها با نام نوشته شده در تابلو آنها متفاوت است و این تفاوت مربوط به تغییر نام خیابانها بعد از انقلاب بوده است. مرتب نام خیابانهایی را از بزرگتر ها می شنیدم که در هیچ تابلویی نوشته نبود. اگر کسی نشانی ای به دیگری می داد همیشه عبارت «نام سابق» در نشانی گنجانده می شد.&lt;br /&gt; در روزهای جنگ،هر از گاهی که از محلی می گذشتی متوجه تغییر نام کوچه ها می شدی. نام کوچه ما «چهارم» بود، روزی خبر شهادت پسری از این کوچه را آوردند و اندکی بعد نام کوچه به «شهید شمیرانی فر» تغییر کرد.امان از وقتی که در یک کوچه دو شهید وجود داشت! خانه مان را که عوض کردیم در محل جدید کوچه ای بود که یک روز به نام «شهید احمدی» بود وچند روز دیگر تابلو آن عوض شده بود وبه نام شهید دیگری بود.&lt;br /&gt;در زمان دانشجویی در یکی از روزنامه ها مقاله ای خواندم در مورد همین موضوع نام خیابانها. نویسنده گفته بود:" که در مواردی نام قدیم خیابان اصلاً بین مردم جانیفتاده و در مواردی هم کاملاً برعکس. یکی از عوامل مهم در این رواج یا عدم رواج، سهولت تلفظ آن است. البته عوامل دیگری هم دخیل هستند." مثلاً امروزه کمتر کسی است که میدان «هفت تیر» را «بیست و پنج شهریور» بنامد. فرض کنید می خواهید سوار تاکسی بشوید تا بخواهید عبارت هفت بخشی «بیست و پنج شهریور» را بگویید تاکسی چندین متر دور شده، در عوض هفت تیر سه بخش است و راحت تر و سریع تر تلفظ می شود. دیگر برای مردم مهم نیست که در هفتم تیر یا بیست و پنجم شهریور چه اتفاقی افتاده.امّا «عباّس آباد» همچنان «عباّس آباد» است حتی اگر «بهشتی» بسیار کوتاهتر باشد.&lt;br /&gt;خیابان«سهروردی» را حتی هنوز هم عده ای «فرح» می نامند و من همیشه فکر می کردم از آن نامهایی است که بعد از انقلاب تغییر کرده و مطمئن هستم اکثر مردم هم مثل من فکر می کنند. در حین خواندن کتاب «در جستجوی امر قدسی» که در واقع زندگینامه «سید حسین نصر» است به اشتباهم پی بردم. «سید حسین نصر» که انشاءالله پست بعدی را در موردش خواهم نوشت، از اساتید برجسته و در واقع فیلسوفی معاصر است. مطلب را عیناً از کتاب نقل می کنم:&lt;br /&gt;روزی در زمان ریاست من در دانشکده ادبیات، ملکه مرا احضار کرد و گفت: "دکتر نصر می خواهم نام خیابان فرح را که به نام من است به نام یکی از چهره های سرشناس ایران تغییر دهم. لطفاً کسی را پیشنهاد کن." من گفتم: "به نام همه شاعران بزرگ ما از جمله فردوسی، نظامی، سعدی، خیام و جامی و دیگران، خیابانهایی نامگذاری شده اما درباره فیلسوفان چنین نیست. چرا نام آن را خیابان«سهروردی» نمی گذارید؟ " او بی درنگ به شهردار تهران تلفن کرد و به یک هفته نکشید که همه علائم و تابلو ها را برداشتند و آن خیابان به نام «سهروردی» معروف شد....بعدها کمی پیش از انقلاب، هنگامی که تهران رو به شمال گسترش یافته بود باز هم از من خواستند که برای دو بلوار تازه و اصلی، نام هایی برگزینم و نامگذاری خیابان «میرداماد» و خیابان «ملاصدرا» کار من بود. زیرا ملکه از من خواست برای این دو خیابان تازه ومهم از نام فیلسوفان استفاده کنم. شما حتی در سطح عمومی نیزنمی توانستید تصور کنید که در سال 1960 بلواری اصلی نه خیابانی باریک به نام میرداماد نامگذاری شده باشد. در آن روزگار چه کسی میرداماد را می شناخت؟&lt;br /&gt;این چنین است که نامهایی با گذر سالها، و تغییر حکومتها همچنان جاودانه می مانند.&lt;br /&gt;امروزه برای نامگذاری خیابانها از چه کسانی مشورت گرفته می شود؟&lt;br /&gt;چگونه است که نام یک بزرگراه تا یک جایی «رسالت» است و از یک جایی به بعد «حکیم»؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-7470706488981878179?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/7470706488981878179/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=7470706488981878179' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7470706488981878179'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7470706488981878179'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/12/blog-post_22.html' title='خیابان سهروردی'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-5640124324801737134</id><published>2009-12-04T00:17:00.000+03:30</published><updated>2009-12-04T00:20:58.196+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز دانشجو، دانشگاه تهران، سبز'/><title type='text'>ازانقلاب ترافیکش مانداز آزادی میدانش، از استقلال هتلش و از جمهوری خیابانش</title><content type='html'>این شعارامروز در مرکز بورد انجمن اسلامی دانشکده پزشکی تهران بود.&lt;br /&gt;امروز دانشکده پزشکی دانشگاه تهران منظره جالبی داشت.&lt;br /&gt;انجمن اسلامی چند یونولیت بزرگ گذاشته بود و رویش عکس دانشجویان و فعالانی که در حوادث اخیر زندانی شده بودند را چسبانده بود. به علاوه شعارهایی از قبیل:&lt;br /&gt;آقای لاریجانی! عدالت را با کدام "ت" می نویسند؟&lt;br /&gt;گیرم که دوشنبه 16 آذر را تعطیل کردید، با سه شنبه و چهار شنبه  و هفته های بعد چه می کنید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روبرویش بسیج چندتا بیشتر یونولیت گذاشته بود پر از کاریکاتور بر علیه جنبش سبز و عکس های مورد دار از اصلاح طلبان و عکسهای تکی از مریم رجبی، رضا پهلوی، حجاریان، و.. و وسط آنها هم نوشته بود " تبلور شعار، تحمّل مخالف".&lt;br /&gt;اگر موفق شوم عکس ها را از گوشی دربیاورم اینجا می گذارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما که دانشچو بودیم جرأت نداشتیم یک شعر یا یک طنز به بورد بزنیم امّا حالا آزادی های ظاهری و حداقلی وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از یک هفته پیش بر سر هر ورودی دانشگاه و بر سر هر کوچه و تقاطع در محدوده انقلاب دو پلیس ایستاده اند و طرح امنیت اجتماعی را اجرا می کنند. خدا به خیر کند دوشنبه را!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-5640124324801737134?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/5640124324801737134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=5640124324801737134' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5640124324801737134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5640124324801737134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='ازانقلاب ترافیکش مانداز آزادی میدانش، از استقلال هتلش و از جمهوری خیابانش'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-6843480760134231907</id><published>2009-09-24T13:49:00.000+03:30</published><updated>2009-09-24T14:00:13.990+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شکنجه، فرانسیسکو گویا'/><title type='text'>Goya Ghost</title><content type='html'>این نام فیلمی است که به زندگی «فرانسیکو گویا» نقاش اسپانیایی می پردازد. فیلم بیش از آنکه بیوگرافی شخصی یک هنرمند باشد به شرایط اجتماعی دوران زندگی او می پردازد. دوران اقتدار کلیسا و تفتیش عقاید.&lt;br /&gt;دختر جوان و زیبایی که دختر یکی از دوستان گویاست برای تصویر شدن پرتره اش به گویا مراجعه می کند.&lt;br /&gt;روزی این دختر به همراه برادر و دوستانش به رستورانی می روند. بعضی ها گوشت خوک سفارش می دهند و و قتی این خوراک به سر میز آنها آورده می شود، دختر از آن نمی خورد و ابراز اشمئزاز می کند.&lt;br /&gt;روز بعد نامه ای از دفتر تفتیش عقاید کلیسا برای او ارسال می شود که باید جهت ادای پاره ای توضیحات به آنجا مراجعه کند. دختر با اطمینان از اینکه اشتباهی رخ داده به آنجا می رود ولی در بدو ورود دستگیر می شود. اتهام او تغییر مذهب به دین یهود بود. از آنجا که حرمت گوشت خوک از احکام دین یهود است، از امتناع از خوردن گوشت خوک چنین نتیجه گرفته بودند که او پنهانی به آیین یهود در آمده. بد اقبالی اینکه اجداد او هم اول یهودی بوده و سپس مسیحی شده بودند. دختر می گوید که اوفقط گوشت خوک را دوست ندارد و در اصل مسیحی مؤمنی است. اما او به طرز وحشتناکی شکنجه می شود( دستهای او در پشت به هم بسته شده و از همین ناحیه از سقف آویزان شد) تا اقرار نامه مورد نظر را امضا کند. &lt;br /&gt;وقتی پدرش از این مسأله مطلع می شود یکی از کشیشان صاحب منسب را از طریق دوست مشترکشان «گویا» به شام دعوت می کند. و در مورد شکنجه از او سؤال می کند و او هم اعمال شکنجه را انکار می کند.&lt;br /&gt;پدر اقرار نامه ای را که  از قبل آماده کرده بود به پدر روحانی می دهد و از او می خواهد آن را امضا کند.&lt;br /&gt;متن اقرار نامه از این قرار بود: « من ... اقرار می کنم که یک حرامزاده و حاصل ازدواج یک میمون و یک شمپانزه هستم.»&lt;br /&gt;طبعاً پدر روحانی بسیار عصبی می شود و چنین مزخرفی را امضا نمی کند. ولی قبل از آنکه بتواند عملی انجام دهد به کمک خدمتکاران و پدر دختر دستگیر شده و پدر دختر دقیقاً همان شکنجه را بر او اعمال می کند. پس از مدتی تحمل او تمام می شود و حاضر می شود آن اقرار نامه را امضا کند. پدر دختر می گوید می خواستم ثابت کنم که تحت شکنجه انسان به هر چیز مزخرفی ممکن است اعتراف کند. اقرار نامه به کلیسا فرستاده می شود و ........ادامه داستان&lt;br /&gt;فیلم بسیار زیبا ، احساسی و البته بسیار دردناک است. تماشای آن را به کسانی که ندیده اند توصیه می کنم. البته برای تفریح و داشتن ساعاتی خوش جالب نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-6843480760134231907?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/6843480760134231907/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=6843480760134231907' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/6843480760134231907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/6843480760134231907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/09/goya-ghost.html' title='Goya Ghost'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-1167386056533110151</id><published>2009-09-11T23:38:00.000+04:30</published><updated>2009-09-11T23:40:51.449+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بچه داری'/><title type='text'>لذت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;چندی پیش در محل کارم، چند همکار که در سن مادر بزرگی بودند در باره تفاوتهای نحوه بچه داری خودشان با بچه داری فرزندانشان صحبت می کردند. یکی از آنها گفت: «&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;من وقتی به گذشته فکر می کنم افسوس می خورم که ما بچه داری را مانند یک وظیفه ، اجرا کردیم و از لذت آن غافل بودیم. پرورش فرزند می تواند یک لذت باشد نه انجام وظیفه.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;البته شاید واقعاً به خاطر این باشد که این خانم نوه دار شده بود و این تفاوت حس نوه داری نسبت به بجه داری باشد. مسؤولیت مستقیم نوه بر عهده مادربزرگ نیست&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ولی لذتش هست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما در آن لحظه من یاد این نوشته افتادم که چند سال پیش توی یک مجله در یکی از بیمارستانها پیدا کرده بودم و چون برایم جالب بود یاد داشت کرده بودم. آنها که مادر شده اند شاید این نوشته را تا حدی درست بیابند و ولی فکر می کنم همه دوست داشتند وقتی کودک بودند، اینگونه تربیت می شدند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;به جای اینکه انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;به او نگاه می کردم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سعی می کردم در باره اش کمتر بدانم، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما بیشتر به او توجه کنم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;به جای اصول راه رفتن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;از جدی بازی کردن دست بر می داشتم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;و بازی را جدی می گرفتم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در مزارع بیشتری می دویدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;و به ستارگان بیشتری خیره می شدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بیشتر در آغوشش می گرفتم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;و کمتر او را به زور می کشیدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تأییدش می کردم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اول احترام به خود را در او می ساختم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;و بعد کاشانه را&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;و بیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش بدهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;قدرت عشق را یادش می دادم.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-1167386056533110151?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/1167386056533110151/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=1167386056533110151' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/1167386056533110151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/1167386056533110151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/09/blog-post_11.html' title='لذت'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-792739641392350480</id><published>2009-09-11T23:28:00.001+04:30</published><updated>2009-09-11T23:37:47.206+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رادیو، روحانی، پزشکی'/><title type='text'>اطلاعات پزشکی از زبان یک روحانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;چند روز پیش ، یک روحانی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;یک برنامه رادیویی در مورد انتخاب همسر:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در مورد بعضی از بیماری ها سؤال کنید، اگر این بیماریها وجود داشت هرگز با این افراد ازدواج نکنید، یکی بیماری « سیروز کبدی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;» است، چون این بیماری ارثی است ! مگر اینکه آمپول های هپاتیتش را سر وقت زده باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بیماری دیگر « بای پولار » است. اینها افرادی هستند که گاهی خوشحالند و می خندند و گاهی غمگین هستند. ممکن است کسی به شما نگوید که این بیماری را دارد ولی اگر داروی « لیتیوم » می خورد بدانید که این بیماری را دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دیگر اینکه پدر و مادرش اهل نماز باشند و ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;خودم با گوشهای خودم شنیدم. نقل قول نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;واقعاً چه لزومی دارد که آدم در مورد چیزی که علم کافی ندارد حرف بزند؟ با این اطلاعات ناقص و نادرست خدا می داند چه بر سر خلق الله خواهد آمد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-792739641392350480?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/792739641392350480/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=792739641392350480' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/792739641392350480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/792739641392350480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='اطلاعات پزشکی از زبان یک روحانی'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-7852455704978324665</id><published>2009-08-27T01:04:00.000+04:30</published><updated>2009-08-27T01:07:59.428+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مطبقه، نردبام آسمان'/><title type='text'>نردبام آسمان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;      &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;دیدن اشتباهات فاحش پزشکی در فیلم ها و سریالهای ساخت ایران که دیگر سالهاست ،عادت شده. وقتی هم یک فیلم یا سریال خارجی که به درستی به مسائل پزشکی پرداخته دوبله می شود هزارتا غلط در ترجمه و تلفظ شنیده می شود.نمونه بارزش سریال پرستاران است که نمی دانم اصلاً چرا نام سریال که در واقع نام یک بیمارستان است و داستان آن در مورد همه پرسنل بیمارستان و بیماران است به نام « پرستاران» ترجمه شده. به راحتی می شد سریال را، « بیمارستان» نامید. سریالی که با در صد بسیار نزدیک به درستی، بیماری های مختلف و حتی مسائل اخلاق پزشکی را نشان می دهد که هر قسمت آن می تواند واقعاً برای پزشکان جنبه یاد آوری و آموزشی داشته باشد. حتی گریم بیماران هم بسیار منطبق با ظاهر بیماری مورد اشاره است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بارها به ذهنم رسیده که یک مسابقه بگذارند و از پزشکان بخواهند که در هر قسمت از این سریال چند اشتباه ترجمه وجود دارد؟ حتی بدون دیدن فیلم دوبله نشده هر بار اشتباهات زیادی پیدا می شود چه برسد به اینکه با فیلم اصلی مطابقت داده شود. کاملاً معلوم است که مترجمان هیچکدام پزشک نیستند.نمی دانم چرا از این همه پزشکی که به عنواین مختلف در صدا و سیما مشغول هستند استفاده نشده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در یکی از قسمت ها پزشک بیمار را معاینه کرد.بیما پرسید مشکل من چیست پزسک جواب داد:&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تاکیکاردیا.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بیمار پرسید یعنی چه؟ پزشک جواب داد یعنی تنفس شما خیلی تند شده !!!!!!!!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما دو شب است که در سریال « نردبام آسمان » که به زندگی یکی از دانشمندان پرداخته، کلمه ای شنیده می شود که شاخ را بر سر آدم سبز می کند و با افتخار هم تکرار می شود. اینکه در این سریال به گنجینه پر ارزش طب ایران پرداخته شده بسیار در خور قدر دانی است ولی ای کاش دقت بیشتری می شد. نوعی تب واگیردار در شهر مسری شده که طبیب آن را « مَطبقه» - به فتح م- می نامد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;لازم به توضیح است که «مُطبقه» - به ضم م- نوعی تب عفونی است در اثر حضور ماده عفونی در خون. این تب خود سه نوع دارد؛ نوعی که به تدریج زیاد می شود، نوعی که به تدریج کم می شود و نوعی که شدت تب در آن ثابت است. بعضی از فرهنگ نویسان آن را معادل حصبه یا تیفویید در نظر گرفته اند که خیلی هم مورد اعتماد نیست. گو اینکه در این سریال هم همین مفهوم مد نظر است. در فرهنگ لغات عربی « مُطبقه» به معنی تب دائمی است که قطع نمی شود. نویسنده محترم که حتماً به کتابهای طب سنتی نظری انداخته اند تا نام این تب را پیدا کنند، ای کاش به اعراب آن هم توجه می کردند و آن را در متن فیلمنامه اعراب گذاری می کردند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;پس از این انتقاد یک نکته بسیار مثبت که بدعتی در فیلمها و سریالهای تاریخی محسوب می شود، گویش عامیانه و غیر کتابی در این سریال است. برای من همیشه جای سؤال بود که چرا هر وقت فیلمی مربوط به زمانهای گذشته پخش می شود، گویشها همه کتابی می شود. قطعاً در هر مقطع از تاریخ زبان نوشتار با گفتار عامیانه متفاوت بوده ، گرچه گفتار عامیانه آن روز مانند گفتار عامیانه امروزه نبوده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;و این نکته ای است که فکر می کنم برای اولین بار در این سریال به آن توجه شده و در نتیجه شخصیتها بسیار باورپذیرتر شده اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;تا ببینیم در ادامه این سریال آیا گاف بیشتری پیدا می شود یاه نه.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-7852455704978324665?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/7852455704978324665/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=7852455704978324665' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7852455704978324665'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7852455704978324665'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='نردبام آسمان'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-7876241859667153482</id><published>2009-06-14T08:06:00.000+04:30</published><updated>2009-06-14T08:10:20.531+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انتخابات، دروغ'/><title type='text'>گوش کن، وزش ظلمت را می شنوی؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;کشور ایران در طول تاریخ روزهایی مانند روزهای قبل از انتخابات 22 خرداد را به خود ندیده بود.هر روز ساعتها در ترافیک گیر می افتادیم. همه را سبز پوش می دیدیم. هر شب تا 5 صبح خیابان ها پر بود از مردم. مردمی که با وجود اختلاف سلیقه، در کنار هم ، شعار می دادند و تبیلغ می کردند. آنها که در خیابان بودند فقط جوانان و اراذل نبودند، بسیاری خانوادگی شرکت می کردند، از هر سن و سالی بودند و افراد متشخصی بودند. دیدن این صحنه ها بسیار غرور آفرین بود. چیزی که از آن به عنوان « ظرفیت دموکراسی » در ایران یاد می شد. صدا و سیما هم که همیشه با محدودیت هایش مورد انتقاد بود این بار سنگ تمام گذاشت و همه فکر می کردند زمان آبستن تولدی مبارک برای ایران است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;روز جمعه خیلی ها رأی دادند.حتی بعضی ها که تا به حال رأی نداده بودند. دوستانی که امروز در ایران نیستند برای تصور، هرچه را که در زمان انتخابات 76 دیده بودند، چند برابر کنند. رأی دادیم و شب بیدار خواب بودیم. صبح که بیدار شدم توی دلم از نتیجه آرا مطمئن بودم. وقتی از خانه خارج شدم، سکوت عجیب و بی مفهومی در جریان بود، راننده اولین تاکسی گفت از نتایج چه خبر گفتم نمی دانم، وقتی او گفت که چه شنیده باور نکردم وتوی دلم گفتم طرف تو باغ نیست. رادیوی ماشیشن را دزد برده بود. از روز قبل هم که شبکه پیامک قطع بود. به دانشگاه رسیدم پشت کامپیوتر پریدم. اینترنت قطع بود. یکی از همکلاسی ها آمد از او پرسیدم او هم همان نتیجه را تأیید کرد و من گفتم: « این دروغ سال است؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;کجاست آن بزرگی که دعا کرده بود، خدا مردم این سرزمین را از شر دروغ حفظ کند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;با کسانی که توی خانه پای ماهواره ها بودند تماس گرفتم، « دروغ بزرگ» حقیقت داشت. بسیاری را بهت زده، بعضی ها را گریان و اندکی را راضی و خوشنود دیدم. عصبانی بودم. فکر می کردم در درجه اول به شعور خودم و در درجه بعد به شعور ملت توهین شده و گفتم که دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم. فقط فکر می کردم این بهت و سکوت تا کی ادامه خواهد داشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ساعت سه و نیم بعد از ظهر از غرب تهران به سمت ونک حرکت کردم می خواستم به مطب یکی از همکاران در خیابان ولی عصر بروم. از نیایش که وارد ولی عصر شدم. ترافیک سنگین بود. گاهی افراد از ماشین پیاده می شدند و دور دست را تماشا می کردند. جیغ و داد دختری که یک مردک عوضی مزاحمش شده بود توجه ام را جلب کرد. دختر با مرد در گیر شد. هیچ نیروی انتظامی وظیفه شناسی نبود تا به او کمک کند. مرد معتادی کیسه دارو به دست از فرصت ترافیک استفاده کرده بین ماشین ها می گشت و پول گدایی می کرد. کسی نبود او را جمع کند. نیمه جنوب به شمال خیابان که از اتوموبیل خالی بود ناگهان پر شد از انبوه مردمی که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;فریاد زنان می دویدند &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و مرگ بر دیکتاتور می گفتند و در پشت سرشان نیروهای « یکان ویژه» با جلیقه های ضد گلوله، باتوم و سپرو کلاه نقاب دار ظاهر شدند و جلوی چشمان ناباور من که در کسری از ثانیه پر از اشک شد همه را زدند، حتی عابرین داخل پیاده رو را، حتی جمعیتی را که بی خبر از همه جا در آبمیوه فروشی کنار خیابان آبمیوه می خوردند. اتوموبیل ها دیوانه وار بوق می زدند و من خانم شجاع چادری را دیدم که فرار نکرد و با کیفش کتک مفصلی به یکی از پلیس ها زد. من دیدم مرد زشت سیه چرد ه ای با لباس شخصی، فرماندهی این پلیس ها و نیرورهای انتظامی را بر عهده داشت. و باز هم لباس شخصی های بیشتری را بی سیم به دست دیدم. بیشتر به زنان و دختران کتک می زدند با یک چیزی که فکر کردم کابل برق است ولی بعد فهمیدم که یک اسم نکبتی دارد که یادم نماند. به میدان رسیدم. نیروهای انتظامی دیوار انسانی دور میدان تشکیل داده بودند. وقتی در اعتراض به رفتار وحیشانه پلیس ها بوق می زدیم یک لباس شخصی که از فرماندهان بود نزدیک ماشین ها می آمد و می گفت نزنید اما تا رویش را بر می گرداند دوباره شروع می کردیم این حداقل کار بود. راننده ماشین بغلی گفت نگاه کن این فلسطینی های بدبخت چطور کتک می خورند گفنم نه بابا اسراییلی ها این طور نمی زنند. وتوی دلم گفتم آن فلسطینی ها اگر از اسراییلی ها کتک می خورند برای این است که با هم در جنگند ولی این مردم از نیروی انتظامی حکومتی کتک می خورند که دیروز به آن رأی داده اند. هنوز جوهر سرانگشتانشان خشک نشده ، بدنشان خونی می شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;پلیس اجازه نداد وارد وارد ولی عصر جنوب میدان بشوم، پرسیدم چرا؟ گفت: « حکومت نظامی است»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;و مردی در پناه پلیس ها با دوربین حرفه ای از مردم " کلوز آپ " می گرفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سعی کردم راهی به خانه پیدا کنم. از هر کوچه و پس کوچه ای می رفتم ماشین ها رادر حال دور زدن می دیدم، سطل های آشغال آتش گرفته. هر چه به تخت طاووس نزدیک تر می شدم، وضعیت وخیم تر می شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;به مقابل آن که رسیدم دود سیاه بلندی به آسمان رفته بود این بار پلیس نه، که انبوه جمعیت حاضر در خیابان امکان ورود به خیابان را نمی داد، دور زدم و به سمت خانه یکی از دوستان در غرب تهران حرکت کردم. در حالی که ماشین را از بین گله های آتش روی زمین رد می کردم و در هرخیابان مردم را وحشت زده که از دست پلیس فرار می کردند. نه تنها مردم که خبرنگاران خارجی هم از دست آنها فرار می کردند. مردم به داخل خانه ها پناه می بردند و پلیس با لگد به جان در خانه ها می افتاد. در بین پلیس های باتوم به دست؛ عده ای هم با اسلحه " ژ 3 " می دویدند. و پسر ها با پارچه سبز صورتشان را استتار کرده بودند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;آخر شب شهرداری پاره های سنگ و آجر و خاکسترها را از خیابان جارو می کرد و در یک ستاد، مردم برای کاندیدای منتخب جشن گرفته بودند. خانواده هایی شناسنامه به دست جلوی حوزه های نیروی انتظامی در انتظار فرزندانشان ایستاده بودند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اگر کسانی که در خانه بودند فقط چند صحنه تکراری از کتک خوردن مردم در ماهواره &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دیدند من صحنه های زیادی دیدم با این تفاوت که آنها که کتک می خورد زن بودند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;جمعه فکر کردم نمایش این صف های طویل برای انتخابات ایران را در دنیا سربلند می کند ولی دیروز فکر کردم با نمایش این وحشیگری دیگر چگونه می توانم در دنیا سربلند کنم و بگویم که من ایرانی هستم. من هنوز نمی توانم بفهمم چطور یک انسان می تواند انسان دیگری را کتک بزند حتی اگر از مافوقش دستور داشته باشد. مگر مافوق هر انسانی، وجدان و در نهایت خداوند متعال نیست ؟ و چرا برای متفرق کردن یک جمعیت باید چنین وحشیگری کرد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: left;" align="right"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-7876241859667153482?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/7876241859667153482/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=7876241859667153482' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7876241859667153482'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7876241859667153482'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='گوش کن، وزش ظلمت را می شنوی؟'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-3547969910583684880</id><published>2009-05-22T10:52:00.001+04:30</published><updated>2009-05-22T11:09:51.116+04:30</updated><title type='text'>عطر ملکه الیزابت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;      &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دیشب "بی بی سی" فارسی برنامه ای داشت در باره باغی که به سبک ملکه الیزابت اول – متولد 1533 م- ساخته شده بود. در این برنامه گفته شد که ملکه الیزابت بسیار باهوش بوده. و تا قبل از او گلها و گیاهان فقط مصرف خوراکی و دارویی داشته اند و به صورت زینتی در باغها استفاده نمی شده اند. در مورد این بخش اطلاعات تاریخی من زیاد نیست و لی فکر می کنم در ایران قبل از 500 سال پیش هم باغ زینتی ایرانی وجود داشته. حداقل &lt;a href="http://http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%BA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%84"&gt;" باغهای معلّق بابل "&lt;/a&gt; – عراق فعلی- که در 600 سال قبل از میلاد در تاریخ ثبت شده است. اما نکته اصلی جالب توجه برای من " عطر" بود. گفته شد که ملکه الیزابت اول چیزهایی در مورد عطر شنیده بود. دقت کنید که ملکه انگلستان در 500 سال پیش فقط شنیده بود که همچین چیزی وجود دارد! بنابراین افرادی را به اروپا و آسیا فرستاد تا در این مورد تحقیق کنند اما چون کم طاقت بود تا قبل از برگشت آنها خودش دست به کار شد و سعی کرد ازترکیب پهن توله سگ و سیب گندیده عطری بسازد. انتخاب این مواد اولیه برای تهیه عطر هم فکر کنم یک جورهایی به هوش ایشان مربوط می شده. خلاصه محققین برگشتند و دستور و روش ساخت عطری از مُشک وو گلاب و شکر را آوردند و این عطر برای ملکه انگلستان تهیّه شد. در باغی که گفته شد یک شرکت عطر سازی یک دستگاه عطر سازی گذاشته بود و عطری را با همین ترکیب تهیه می کرد که مردم بتوانند بفمهند عطر ملکه الیزابت اول&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="" lang="FA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;چه بویی می داده. مسؤول این دستگاه می گفت هرچند بوی این عطر به خوبی عطرهای امروزی نیست ولی در مقایسه با بویی که مردم آن زمان می داده اند! بوی بسیار خوبی بوده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;این اطلاعات را مقایسه کنید با اینکه در 1430 سال پیش پیامبر بزرگوار ما بدون عطر از منزل خارج نمی شده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ویکی از سه چیزی که از کل دنیا برگزیده " عطر" بوده و استعمال عطر را به &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;مسلمانان بسیار تأکید کرده اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;طبق اطلاعات تاریخی احتمالاً قدیمی ترین عطر دنیا، گلاب ایران بوده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در طب ایرانی استفاده از عطر هم برای حفظ سلامتی و هم برای درمان کاربرد داشته. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در تمام کتابهای طب سنتی بخشی در مورد عطرها و داروهای بوییدنی – شمومات، لخلخه، عطرها- وجود دارد. در اصول بهداشتی که در هر فصلی باید رعایت شود ،عطر مناسب هر فصل سال ذکر شده است. این کاربرد و توجه وسیع نشان از فراوانی انواع عطر ها دارد که خود نشان دهنده توانمندی صنعت عطر سازی است. علاوه بر اینکه در کتابهای داروسازی سنتی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;روش های عرق گیری، عصاره گیری و عطر سازی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بیان شده است کتابهای اختصاصی در مورد عطر سازی هم وجود داشته، از جمله " جیب العروس و ریحان النفوس" نوشته یوحنا ابن ماسویه – از خاندان پزشکان بزرگ جندیشاپور- &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;متولد 160 ه.ق ( 776م)، این کتاب در چندین جلد بوده که جلد 3 آن به شماره 6614 در کتابخانه مجلس موجود است و از نسخ دیگر آن اطلاعی در دست نیست. اگر در این زمان صنعت داروسازی به حدی رسیده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بوده که کتابی چند جلدی در مورد آن نوشته شود پس سابقه ای بسیار دیرینه تر داشته است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;500 سال پیش را با این تاریخ ها مقایسه کنید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اگر امروزه در تاریخچه &lt;a href="http://http://msshamraz.wordpress.com/2008/07/02/wwwarvahorg/"&gt;" آروماتراپی"&lt;/a&gt; یا " رایحه درمانی" نامی از ایران نیست، اگر امروزه در صنعت عطرسازی حرفی برای گفتن نداریم به خاطر این است که .....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-3547969910583684880?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/3547969910583684880/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=3547969910583684880' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3547969910583684880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3547969910583684880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/05/blog-post_22.html' title='عطر ملکه الیزابت'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-1132061985123797148</id><published>2009-05-10T18:18:00.003+04:30</published><updated>2009-05-10T18:23:39.869+04:30</updated><title type='text'>چرا دشوار ترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟ قسمت دوم.</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_tc2Tnhn9jGI/SgbbW4D9LdI/AAAAAAAAABg/3XszjGJzOOc/s1600-h/Ghobadi%26I.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5334191994719514066" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_tc2Tnhn9jGI/SgbbW4D9LdI/AAAAAAAAABg/3XszjGJzOOc/s200/Ghobadi%26I.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قسمت اول این موضوع عواقب زیادی داشت. اظهار نظرهای موافق و مخالف زیادی شد. خوشبختانه چند هفته پیش « دکتر قبادی» مجدد به ایران آمد و من تنوانستم بعضی ابهامات را رفع کنم. به ایشان در مورد مطلبی که در وبلاگ نوشته بودم و دنباله هایش گفتم. ایشان مطلب را دیده بودند. گفتم که فردی برای من پست الکترونیک زده که از نظر شما بعضی مطالب باید اصلاح شود. گفت البته بهتر بود شما قبل از انتشار مطلب آن را به من نشان می دادید. و ایرادات کوچکی وجود داشت من جمله که من نوشته بودم « ایشان از یک خانواده متوسط» بودند. من برایشان توضیح دادم که منظور از متوسط از از نظر اعتقادی بوده نه اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی. یعنی می خواستم بگویم شما به خاطر اعتقادات بر روزه داری تأکید نمی کنید بلکه با علم و تجربه به آن رسیده اید.&lt;br /&gt;از آن قسمتی هم که گفته بودم ؛ پزشکان گروه ما هم مرزهایی در ذهن دارند هرچند وسیعتر از مرزهای ذهنی سایر پزشکان و حالا دکتر قبادی می گوید همین مرزها را هم بردارید بسیار خوششان آمده.&lt;br /&gt;همچنین گفتند که شما وقتی وبلاگ باز می کنید یعنی راه را برای اظهار نظر افرادی که ممکن است کم اطلاع هم باشند باز کرده اید و نباید از اظهار نظر ها تعجب کنید.&lt;br /&gt;در مورد خانم مرادی هم از ایشان پرسیدم و ایشان گفتند که از محل کار او بازدید کرده اند و و او تقریباً این روش را به درستی اجرا می کند.&lt;br /&gt;دکتر قبادی مجدداً برای پزشکان و علاقمندان صحبت کردند. استاد خیراندیش هم به نوبه خود به شبهاتی که در این مدت در مورد این روش مطرح شده بود جواب دادند. خلاصه این که قرار است که محلی برای اجرای این روش فراهم شود تا بیماران در مدت درمان تحت نظر باشند و پزشکانی در این مجموعه کار خواهند کرد که خود این روش را تجربه کرده باشند.&lt;br /&gt;من که فعلاً در خود نمی بینم که بتوانم این روش را اجرا کنم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-1132061985123797148?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/1132061985123797148/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=1132061985123797148' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/1132061985123797148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/1132061985123797148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='چرا دشوار ترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟ قسمت دوم.'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_tc2Tnhn9jGI/SgbbW4D9LdI/AAAAAAAAABg/3XszjGJzOOc/s72-c/Ghobadi%26I.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-7026988820548663455</id><published>2009-04-09T18:47:00.000+04:30</published><updated>2009-04-09T18:52:06.144+04:30</updated><title type='text'>سال نو مبارك</title><content type='html'>سال 87 بسيار پر حادثه گذشت. روزگار بعد از چند سال بارداري  در اين سال چند باره برايم زايمان كرد.&lt;br /&gt;مهمتر از همه ورود به دانشگاه در رشته مورد علاقه ام طب سنتي كه حالا شده تمام زندگي ام.&lt;br /&gt;دوم گرفتن مدرك مربي گري يوگا، كه 3 سال درگير مراحلش بودم.&lt;br /&gt;سوم گرفتن مجوز ماهنامه كه 1.5 سال پيش درخواستش را داده بودم و انتظار نداشتم به اين زودي ها به جواب برسد.&lt;br /&gt;چهارم كامل شدن امتيازم براي پروانه مطب تهران.&lt;br /&gt;پيدا كردن چند دوست قديمي. ديدن دوستان مدرسه بعد از 13 سال. و.......&lt;br /&gt;بارها خدا را به خاطرهمه اينها شكر كردم.&lt;br /&gt; سختي هايي هم بود. ولي آموخته ام كه تكه تكه شدن، نابودي نيست. &lt;br /&gt;و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدي بود&lt;br /&gt;كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دانم چرا بلاگ اسپات فيلتر شده. فعلاً فقط اينجا را دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-7026988820548663455?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/7026988820548663455/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=7026988820548663455' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7026988820548663455'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7026988820548663455'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='سال نو مبارك'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-3585522145474353337</id><published>2009-03-13T07:41:00.000+03:30</published><updated>2009-03-13T07:42:03.085+03:30</updated><title type='text'>پاسخ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در یادداشت روز دانشجو، از دوستی نقل قول کرده بودم که ؛ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;« زندگی ما شده رفتن، رفتن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و آخرش نرسیدن » &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;استادی گفت، برخلاف آنچه می پنداریم زندگی حاصل جمع مسیرهاست، نه مقصدها. سفر، طول زمان گذشته در مسیراست نه لحظه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;رسیدن به&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مقصد. هدف در کثری از ثانیه از جایگاه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هدف خارج می شود و ما هدفی دیگر را پیدا می کنیم و به دنبال آن می رویم. استاد گفت فرض کنید جادوگری پیدا شود که بتواند تمام هدفهایی را که باید با مدتی تلاش به آن برسید را در لحظه برایتان محقق کند. وقتی تمام آرزوهایتان را گفتید و پشت سر هم برآورده شد در پایان چه می ماند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مرگ&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یعنی با سرعت هرچه تمام تر خود را به نقطه پایان رسانده اید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;به یاد داستانی از پائولوکوییلو افتادم. پسر جوانی وارد قصر زیایی شد تا آن را تماشا کند. قاشقی روغن به او دادند و گفتند باید مراقب باشد تا هنگام گردش در قصر روغن از قاشق بیرون نریزد. پسر تمام مدت گرذش در قصر به قاشق روغن خیره مانده بود، هنگامی که به در خروجی رسید قاشق از روغن پر بود ولی او هیچ چیز از زیبایی قصر ندیده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و دوستی پیامک داد که :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;همیشه رفتن، رسیدن نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;ولی برای رسیدن باید رفت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در بن بست هم، راه آسمان باز است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;پرواز بیاموز.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آن جریان هوشمند هستی چه زیبا &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به افکار و اندیشه های ما جواب میدهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-3585522145474353337?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/3585522145474353337/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=3585522145474353337' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3585522145474353337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3585522145474353337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/03/blog-post_13.html' title='پاسخ'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-8693146625638632525</id><published>2009-03-13T07:33:00.003+03:30</published><updated>2009-03-13T07:40:28.299+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر قبادی ، آب درمانی'/><title type='text'>لحاف...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;ظاهراٌ مطلبی که من در باره روش درمانی دکتر قبادی نوشته&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ام کلی دنباله به پا کرده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چند روز بعد از انتشار مطلب،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آقایی به نام جلالیان به من مِیل زدند که ما با دکتر قبادی در ارتباط هستیم و او گفنه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;باید توضیحاتی به مطلب وبلاگت اضافه کنی و چون ایشان مشغله دارند این کار را به ما سپرده اند. من هم به دکتر قبادی مِیل زدم که صحت ادعا را بررسی کنم که متأسفانه چون حجم باکس ایشان پر شده بود موفق به این کار نشدم ولی دیگر هم پی گیر نشدم. چون ارتباطات نزدیتری وجود دارد که اگر ایشان می خواستند چنین پیغامی به من بدهند از یک فرد غریبه برای من استفاده نمی کردند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;خانمی به نام افتخاری چند کامنت گذاشت و من متوجه شدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;از خانم « مرادی » نامی اسم به میان آمده که من نمی دانم از کجا پیدایش شده. در بخش نظرات &lt;a href="http://www.tebbeghorani.com/Index.htm"&gt;سایت طب قرآنی&lt;/a&gt; در نظری با کد 313&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;عین مطلب وبلاگ مرا کپی کرده اند و یک تکه را به آن اضافه کرده اند که در اصل وبلاگ من وجود ندارد تکه اضافه شده از این قرار است:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;u&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style="text-decoration: none;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;u&gt;&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;البته خانم زهرا مرادي در لواسان و آقاي جلاليان در همدان با آب درماني به معالجه بيماران مي پردازندك&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;زهرا مرادي:02126551300و021265001400&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;آقاي جلالي:09183149249&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;  &lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;دعوا هایی پیش آمده که عده ای می گویند در زمینه آب درمانی ما اوللین هستیم و حالا چرا افراد دیگری وارد این حیطه شده اند که به نظر من دعوا سر لحاف ملّاست. چون دکتر قبادی اتفاقاٌ اصرار داشت که روش او اصلاٌ آب درمانی نیست. تفاوت ها از این قرار است:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;1- در روشهای آب درمانی – تا آنجا که من می دام - معمولاٌ بعد از چند روز از آب میوه استفاده می شود. اما در این روش فقط از آب استفاده می شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;2- در روشهای آب درمانی از آب با حرارت معمولی استفاده می شود، اما در روش دتر قبادی از آب گرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;3- در روش دکتر قبادی روزی 10 کیلومتر دویدن وجود دارد که در روشهای آب درمانی وجود ندارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;برای من تفاوتی ندارد که "کپی رایت" آب درمانی مال کیست. بر فرض شباهت دو روش هم ، دکتر قبادی خطری برای صاحبان این روش درمانی در ایران نیست به چند دلیل:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;1- ایشان اصلاٌ ساکن ایران نیست که بحث رقابت در بین باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;2- برای انجام این روش درمانی هم حق المعالجه ای دریافت نمی کند. چون اصلاٌ نیاز مالی ندارد. حتی اعمال جراحی ترمیمی اش را هم برای کودکان نیازمند در افریقا رایگان انجام می دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-8693146625638632525?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/8693146625638632525/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=8693146625638632525' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/8693146625638632525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/8693146625638632525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='لحاف...'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-3808489325425918748</id><published>2009-02-20T23:50:00.001+03:30</published><updated>2009-03-13T07:45:37.966+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مرگ ، خودکشی'/><title type='text'>I should be Glad of another death!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;همه چیز تمام شد. همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;فاصله بین مرگ و زندگی به باریکی یک برش روی شریان رادیال است. برشی کوچک که تو را از به دوش کشیدن بار سنگین هستی ات نجات می دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;مادرت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;که مثل همه مادرها صلاح پسرش را می خواست، حالا فقط تو را می خواهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آنکه برای رسیدن به تو تلاش کرد، هنوز دو ماه بیشتر طعم موفقیتش را نچشیده، حیران می ماند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و آنکه روزی از سر دلشکستگی تو را نفرین کرد، تا ابد داغ سنگین پشیمانی را بر دل خواهد داشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و داستانهای جنبی که هرکدامش برای متهم کردن دیگری کافی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;این اتفاقی جدید نیست و آخرین هم نخواهد بود که زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;خبر مرگ همیشه تکان دهنده است. بخصوص اگر مرگ یک هم سن و سال باشد و باز هم صد بار تأسف اگر که خود کشی باشد.&lt;br /&gt;از دایره کسانی که می شناختم پس از" ابر شلوار پوش" این دومین مورد خودکشی است. ای کاش آخرین باشد.&lt;br /&gt;وقتی یک رزیدنت می میرد همه علاوه بر تأسف های عادی که برای سایر افراد هم صادق است، تأسف یک چز دیگر را هم می خورند؛ حیف از آنهمه کشیک های سال یک. آن هم کشیک جراحی !&lt;br /&gt;وقتی با یک همچین فاجعه ای روبرو می شوی تا مدتی، مشکلات دیگر کوچک و خنده دار می نماید. وقتی زندگی این قدر سست و شکننده است در برابر هر مشکلی می توان گفت : این نیز بگذرد ، هرچند به سختی بسیار.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-3808489325425918748?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/3808489325425918748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=3808489325425918748' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3808489325425918748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3808489325425918748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/02/i-should-be-glad-of-another-death.html' title='I should be Glad of another death!'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-732589339798305465</id><published>2009-02-04T22:38:00.004+03:30</published><updated>2009-02-19T14:15:23.828+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزه، سرطان'/><title type='text'>چرا دشوار ترین کار در جهان این است، که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;فریبرز در یک خانواده معمولی در ایران به دنیا آمد، در سن 3 سالگی ورزش تکواندو را آغاز کرد و در سن 14 سالگی ایران را ترک کرد و به فرانسه رفت. از همان 14 سالگی به دردهای شکمی شدید مبتلا بود که به درمانهای معمول جواب نداد . در نهایت پزشک معالج که گویا خانم مهربانی بوده او را در آغوش می گیرد و با گریه به او می گوید که به سرطان مبتلا شده است. او در بیمارستان بستری شد اما در طول شب که قاعدتاً باید به روزهای باقیمانده عمرش می اندیشید، تصمیم گرفت که از بیمارستانی که نمی تواند او را درمان کند فرار کند. او نقشه خود را اجرا کرد. او می خواست از صحت این تشخیص مطمئن شود. به یاد آورد که روزی در طی تمرین تکواندو دچار آسیب از ناحیه مچ دست شد، استادش یک لحظه دست او را لمس کرد و در همان لحظه، درد و تورم از بین رفت. پس به سراغ این استاد کره ای که فریبرز را « فابیو» به معنی آب روان می نامید رفت و داستان را به او گفت. استاد دست او را گرفت و در چشمهای او نگریست و گفت که متأسفانه این تشخیص درست است. به او گفت به خانه برو 10 روز به غیر از آب گرم هیچ نخور و به این فکر کن که چرا می خواهی بمیری؟&lt;br /&gt;فابیو به خانه رفت و به گفته استاد عمل کرد، در طی 10 روز 18 کیلو لاغر شد و روزهای سختی را گذراند، اما در روز دهم ناگهان احساس نیرو و توان تازه ای کرد و به نزد استاد رفت و به او گفت ، احساس می کند که حالش خوب است اما جوابی برای آن سؤال پیدا نکرده است.استاد گفت که او بهبود یافته است. آن سؤال هم فقط برای این بوده که ذهنش از گرسنگی منحرف شود.&lt;br /&gt;باور نمی کنید که با این روش بشود سرطان را درمان کرد؟&lt;br /&gt;باور کنید. چون من روز 11 بهمن این فرد را در سن 45 سالگی دیدم. بسیار سالم و دارای کمربند سیاه تکواندو. شاید فکر کنید که گفته های او غیر علمی، اغراق یا حاصل توهماتش بوده. اما اینها حرفهای یک جراح پلاستیک درفرانسه و دارای سه «پی.اچ.دی » در علوم پزشکی و استاد دانشگاه است.&lt;br /&gt;دکتر « فریبرز قبادی » سخنران ویژه پنجاهمین همایش « مؤسسه تحقیقات حجامت » بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;او که بعد از 30 سال تازه 3 روز بود که به ایران بازگشته بود از بین مجامع مختلف این همایش را برای سخنرانی انتخاب کرده بود. پیشنهادهای مختلفی برای سخنرانی به او داده شده بود ولی اوگفت که: من می خواستم برای کسانی صحبت کنم که به « مرزها» باور نداشته باشند نه برای پزشکان معمولی. چون خودم صاحب چند بیمارستان در امریکا و فرانسه هستم و اگر می خواستم برای پزشکان معمولی این حرفها را بزنم به اندازه کافی از چنین پزشکانی در اختیار داشتم.&lt;br /&gt;استقبال خوبی از او شد به حدی که سخنران بعدی وقتش را در اختیار او گذاشت و در انتهای برنامه هم 2 ساعت به همایش اضافه شد و در اختیار او قرار گرفت. هرچند که بعضی از بیماران درمان شده او در جمع حضور داشتند ولی بعضی سؤالها هنوز نشان از درگیری ذهنی حضار داشت. گرچه پزشکان فعال در حیطه طب سنتی مرزهای ذهنی پزشکان کلاسیک را ندارند اما انگار اصول طب سنتی مرزهای جدیدی برایشان ایجاد کرده. یعنی گویی فقط زندان بزرگتر شده. یعنی سعی می کردند اصول این روش درمانی را با اصول طب سنتی توجیه کنند. اما دکتر قبادی می گفت با این روش هر نوع بیماری را می توان درمان کرد، به شرطی که خود بیمار بخواهد.&lt;br /&gt;او توضیح داد که چگونه از آن زمان تاکنون خود و همسرش به روش روزه داری زندگی می کنند. 4-3 وعده غذا در هفته و آن هم فقط غذاهای گیاهی. با حذف کامل گوشت و لبنیات. به اضافه مصرف چندین لیتر آب گرم و چندین کیلومتر دویدن.&lt;br /&gt;همسر او هم متخصص زنان است که 2 سال پیاپی بهترین جراح فرانسه انتخاب شده و همین روش را برای زنان باردار انجام می دهد. تصور کنید زن باردار در هفته فقط 4 وعده سوپ سبزیجات در هفته ، روزانه چند لیتر آب گرم و چند کیلومتر دویدن.&lt;br /&gt;دکتر قبادی که دکترای فیزیولوژی هم دارد می گفت من فقط از اصول همین فیزیولوژی رایج استفاده می کنم و حرف جدیدی نمی زنم. ما خیلی بیش از آنکه نیاز واقعی بدنمان باشد می خوریم و این مصرف زیاد سلولهای ما را انباشته از مواد اضافه می کند. کل کلسیوم مورد نیاز بدن انسان با مصرف 1 لیتر شیر در 6 ماه تأ مین می شود. یک قطعه پنیر چند روز طول می کشد تا از سلو لها خارج شود و اینکه انسان هیچ نیازی به مصرف گوشت ندارد.&lt;br /&gt;به طور خلاصه روش درمانی او برای هر بیماری که سؤال شد این بود:&lt;br /&gt;1- قطع کلیه داروهای مصرفی&lt;br /&gt;2- رژِیم 10 روزه آب گرم و حذف کامل غذا&lt;br /&gt;3- روزی یک ساعت ورزش در شرایطی که ضربان قلب به بالای 200 برسد.&lt;br /&gt;و می گفت که دستور روزه در اسلام بر اساس حکت والایی بوده و بهترین اتفاق در طول عمر یک انسان این است که ماه رمضان را تجربه کند. گفت من خیلی خوشحالم که کورکورانه و بر اساس سنت روزه نمی گیرم بلکه از راه علم به حکمت این دستور پی بردم.&lt;br /&gt;از او تا به حال یک کتاب چاپ شده که گویا به زودی ترجمه فارسی آن هم آماده خواهد شد. کتاب را می توانید در سایت آمازون پیدا کنید.&lt;br /&gt;Rising above the clouds&lt;br /&gt;این هم آدرس میل :&lt;br /&gt;dr.fabio.eden@gmail.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند نمی توانم خود را تصور کنم که 10 روز غذا نخورم اما می دانم که این محدودیتی است که در ذهن خود ساخته ام و انسان دارای توانایی های نا محدود و ورای تصور خودش است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-732589339798305465?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/732589339798305465/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=732589339798305465' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/732589339798305465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/732589339798305465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='چرا دشوار ترین کار در جهان این است، که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-718427108932938743</id><published>2008-12-18T18:29:00.000+03:30</published><updated>2008-12-18T18:31:44.520+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انسان'/><title type='text'>از بلندای انسان...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;روزی  روزگاری  دختر نوجوانی بود مثل همه دختران نوجوان دیگر که با پدر، مادر و  خواهر بزرگترش که متارکه کرده بود زندگی می کرد. خواهر بزرگتر دو کودک نابینا داشت.  خوب بزرگ کردن دو کودک نابینا خیلی بیشتر از بزرگ کردن دو کودک سالم وقت و زحمت می برد. دختر نوجوان قصه ما مثل یک مادر برای خواهر زاده هایش زحمت می کشید. تر و خشکشان می کرد و در درسها کمکشان می کرد. حتی وقتی خودش برای کنکور و دانشگاه درس های زیادی داشت. شبهای زیادی تا دیر وقت از روی درسهای آنها می خواند و صدایش را ضبط می کرد تا آنها گوش بدهند. او به خاطر این فعالیت ها طبعاً با نابینایان زیادی برخورد داشت و وقتی به سن جوانی رسید به خانواده اش اعلام کرد که می خواهد با جوان نابینایی ازدواج کنند. برای پدر و مادر سخت بود که قبول کنند دختر جوان، سالم و تحصیلکرده شان با یک نابینا ازدواج کند ولی وقتی خودشان دو نوه نابینا داشتند هم نمی توانستند او را از این کار نهی کنند. او یک شرط برای این ازدواج قائل شد. به پسر گفت که من می خواهم فقط یک بار بچه دار شوم و یک کودک دیگر را به فرزندی قبول کنم. لابد فکر می کنید پسر ابرو در هم کشید و توی ذهن پیچیده اش فکر کرد که این دختر مشکوک می زند! حتماً احتمال می دهد یک عیب و ایردای داشته باشد که می خواهد با من ازدواج کند و این شرط را می گذارد. اصلاً چرا من اگر مشکلی نداشته باشم و بچه دار بشوم باید یک کودک با ریشه نا معلوم را به فرزندی قبول کنم؟مگر می شود یک دختر جوان و سالم بیاید و بی هیچ شرط ومنتی با من نابینا ازدواج کند؟ به قول روباهه همیشه یک جای کار می لنگد!&lt;br /&gt;ولی هیچکدام از این چیزها از ذهن آن پسر نگذشت. او به راحتی گفت حتی اگر بخواهی اصلاً بچه دار نشویم و دو بچه را هم به فرزندی قبول کنیم برای من مهم نیست. آخر او مثل خیلی از روشنفکر نماها فکر نمی کرد که حیف است مثل دایناسور ها نسلش منقرض شود.&lt;br /&gt;آنها ازدواج کردند و واقعاً چندین سال به خیر و خوشی زندگی کردند. و قبل از اینکه خودشان برای بچه دار شدن اقدام کنند نوزادی را که پدر ومادرش به علت سانحه ای در آستانه مرگ بودند به فرزندی قبول کردند. و این نوزاد را به اندازه فرزند واقعی خود دوست دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر فکر می کنید این طرح داستانی است که بعد از دیدن چند فیلم هندی و گوش دادن به چند ترانه محزون، برای گروه سنی " ج " نوشته ام اشتباه کرده اید. این ماجرا کاملاً واقعی است. مربوط به همین زمان ومکان .&lt;br /&gt; به دلیل اینکه می دانم این دختر راضی نیست نمی توانم مشخصات بیشتری بدهم. از دوستان عزیز اگر کسی با خواندن این مطلب حدسی زد لطفاً اشاره ای به نام کسی کند.&lt;br /&gt; در برابر عظمت چنین انسانهایی جز سکوت، حرفی برای گفتن هست؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-718427108932938743?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/718427108932938743/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=718427108932938743' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/718427108932938743'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/718427108932938743'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/12/blog-post_18.html' title='از بلندای انسان...'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-4367510877957908979</id><published>2008-12-06T22:51:00.000+03:30</published><updated>2008-12-06T22:52:14.367+03:30</updated><title type='text'>روز دانشجو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از شروع سال تحصیلی دیگر فرصتی برای نوشتن نماند. سوژه هایی آمدند و فراموش شدند.&lt;br /&gt;پس از سه سال فراغت از تحصیل دوباره پشت میز نشستن، دوباره تکلیف و کنفرانس و تحقیق، دوباره همکلاسی و همگروهی و دنبال حق و حقوق دانشجویی دویدن. صبح زود بیدار شدن، روزهای تعطیل درس خواندن و...&lt;br /&gt;اما لذت یادگیری مطلبی که دوست داری و به آن عشق می ورزی ، شیرینی خاصی دارد. جالب است که در دنیا چقدر لذت های مختلف وجود دارد. لحظاتی درکلاسها هست که با تمام وجود احساس لذت می کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم موقعیتی پیش بیاید ، وارد مطالبی  شوم که همیشه گوشه ذهنی  به آنها داشتم ولی خیلی دور می دیدمشان، مثل نجوم و فلسفه. انگار یک نیروی مرموز در زندگی وجود دارد که آدم را به سمت خاصی هل می دهد که بعداً می فهمی آن علاقه کوچکی که به فلان موضوع داشتی قرار بوده اینجا به دردت بخورد.&lt;br /&gt;نکته جالب توجه دیگر در مقایسه با دوران دانشجویی اولیه، اتحاد و یکدستی دانشجویان است. هرکس از چیزی خبر دار می شود به همه اطلاع می دهد و هر کس هر کاری از دستش بر می آید برای همه انجام می دهد.&lt;br /&gt;یادم می آید چقدر وقت و انرژی و اعصاب در دوران پزشکی صرف دعواهای مسخره و اختلافات بی ارزش شد.&lt;br /&gt;بخشی به خاطر بچگی مان بود و البته سیستم دانشگاه هم از تفرقه افتادن بین دانشجو ها بدش نمی آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز روز دانشجو بود. صبح کمی جدی تر از روزهای قبل ورودی های دانشگاه تهران را کنترل می کردند. صبح داخل دانشگاه کاملاً خلوت بود. انگار یک جایی به هر دانشجو یک رُز قرمز می داند. بعد از ظهر داخل کلاس که بودیم صدای همهمه و شعار آمد، زود قطع شد، نفهمیدم از کجا بود. صبح در دانشگاه به یکی از دوستان گفتم عجب صبح خلوتی است این روز دانشجو، گفت خدا پدر خیلی چیزها را بیامرزد من جمله « دانشجو» را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالگرد همکلاسی فقیدمان « امیر رضا خورسند » هم گذشت.من ساری بودم ولی شنیدم که دونفر بیشتر شرکت نکردند. یکی از همکلاسی ها که برایش در مورد سالگرد پیامک داده بودم گفت اصلاً از فوت او خبر نداشته! هفتاد و پنجی ها هم که چند ماهی است دیگر گرد همایی نداشته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد فرزانه شکیبافر دوست دوران دانشجویی ام که هر جا هست خوش و سلامت باشد به خیر که در شعری گفته بود:&lt;br /&gt;سراسر زندگی ما&lt;br /&gt;شده&lt;br /&gt;رفتن، رفتن&lt;br /&gt;و آخرش نرسیدن.......&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-4367510877957908979?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/4367510877957908979/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=4367510877957908979' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4367510877957908979'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4367510877957908979'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='روز دانشجو'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-1018603478070560091</id><published>2008-08-30T00:02:00.001+04:30</published><updated>2008-12-06T22:50:47.982+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شیشه'/><title type='text'>شیشه کشیدن با شیشه !</title><content type='html'>از آنجا که در دوران دانشجویی بخش اختیاری " مسمومین " لقمان را گذرانده ام فکر می کردم اطلاعاتم در مورد " مواد" خفن است. اما همه چیز در حال پیشرفت است و جنس های جدید به بازار می آید.&lt;br /&gt;این اطلاعات " شیشیه ای " را از یک بیمار که به تازگی ترک کرده بود به دست آوردم. برای این بابا یک کم عجیب بود که من در مورد نحوه مصرف شیشه سؤال می کردم چون مب گفت بین دختر ها خیلی شایع است و انگار یک جورایی بی کلاسی بود که من چیزی نمی دانستم.&lt;br /&gt;شیشه از ترکیبات آمفتامین است. به قرار هر گرم، صد هزار تومان! این یک گرم را می توان پنج تا شش بار مصرف کرد. برای مصرف لازم است یک عدد وافور شیشه ای تهیه کنید. که البته در مغازه های بلور فروشی کاملاً در دسترس است. تکه کوچکی از این " شیشه" را داخل وافور شیشه ای انداخته و یک عدد فندک زیر حقّه وافور بگیرید این دانه جرقه زده و بالا و پایین می پرد و بخاری را ایجاد می کند که می توانید از لوله وافور استنشاق کنید. به گفته همین فرد رعایت بهداشت ! در مصرف شیشه بسیار مهم است چون اگر ذره ای ناخالصی یا ماده دیگری همراه " شیشه " یا درون وافور باشد احتراق مورد نظر انجام نخواهد شد. این منبع آگاه گفت که این ماده در بین دختران دروازه غار بسیار شایع است و من نمی دانم با این قیمتی که دارد این دختره هزینه اش را از کجا می آورند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-1018603478070560091?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/1018603478070560091/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=1018603478070560091' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/1018603478070560091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/1018603478070560091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/08/blog-post_30.html' title='شیشه کشیدن با شیشه !'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-7644796334452057088</id><published>2008-08-29T23:59:00.000+04:30</published><updated>2008-08-30T00:01:10.522+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کودک  آزاری'/><title type='text'>کودک آزاری خفن!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;کودک آزاری خفن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;پانسمان کردن سوختگی روی بدن بچه های خانه کودک شوش یکی از امور روزمره است. دیگر دیدن موارد خفیف! کودک آزاری برای من هم عادی شده است. آرزو می کنم ای کاش می شد مثل فیلم های خارجی با دیدن کوچکترین زخم و کبودی روی بدن یک کودک، می توانستیم به راحتی گوشی تلفن را برداریم و مسأله را به دست قانون بسپاریم. اما...........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یک مورد کودک آزاری خفن اتفاق افتاده که البته ربطی به منطقه تحت پوشش خانه کودک شوش ندارد. اما یکی از اعضای فعال خانه کودک در گیر این ماجرا شده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بستری &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;I.C.U&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;یک کودک پنج ساله که توسط ناپدری خود در حدی مورد کودک آزاری قرار گرفته که مدتی در &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بوده و در حال حاضر هیچ ارتباط کلامی برقرار نمی کند و در وضعیت فلجی به سر می برد. به عبارت دیگر فقط زنده است و نفس می کشد.در حال حاضر در بیمارستان بهرامی بستری است. " انجمن حمایت از حقوق کودکان " سعی دارد که کفالت او را به بهزیستی واگذار کند. وکیل پرونده از پدر سالمند این کودک خواسته که به عنوان شاکی خصوصی اقدام کند ولی او قبول نکرده. مادر باردار او هم فقط زحمت کشیده او را به بیمارستان آورده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و از پرستاران خواسته از او مراقبت کنند! ماجرای این کودک در روزنامه اعتماد دو هفته پیش هم نوشته شد. و قاضی برای دیدار این کودک به بیمارستان آمد اما هنوز خبری نیست و ابوالفضل در بیمارستان است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در سیستم های بیمارستانی ما که آدم بزرگ های بستری هم اگر بدون همراه باشند کلاهشان پس معرکه است، تصور کنید وضع ابوالفضل چه می شود؟ بچه ای که اگر کسی نباشد که غذایی در دهانش بگذارد گرسنه می ماند و...........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;این عضو خانه کودک که گفتم در گیر این ماجرا شده، دختر ایثار گری است که قبول کرده به عنوان همراه این کودک در بیمارستان حضور داشته باشد. در این ده روزی که من خبر دارم فقط چند نوبت توانسته دوستهایش را جای خودش بگذارد و برای کارهای ضروری از بیمارستان خارج شود. این خانم یک هفته دیگر برای دوره فوق لیسانس عازم انگلیس است و قاعدتاً باید در گیر کارهای سفر خودش باشد اما شبها به جای اینکه در خانه خودش باشد بالای سر ابوالفضل است. ایثار بعضی از آدمها خارج از گنجایش ذهن من است. و من نمی دانم اگر او برود و ابوالفضل هنوز در بیمارستان باشد چه می شود؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;قاضی چه حکمی برای این پرونده خواهد داد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;الان چند کودک دیگر دارند مثل ابوالفضل یا بدتر از او آزار می بینند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;قوانین ما چه زمانی اصلاح خواهند شد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;گیریم زخمهای جسم او التیام یابد، زخمهای روحش چه خواهد شد؟&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-7644796334452057088?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/7644796334452057088/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=7644796334452057088' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7644796334452057088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/7644796334452057088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/08/blog-post_29.html' title='کودک آزاری خفن!'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-4965593808391904204</id><published>2008-08-15T23:33:00.004+04:30</published><updated>2008-08-15T23:45:44.821+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ورزش بانوان'/><title type='text'>اندر شباهت ورزش بانوان ، آلات موسیقی، پستان و کاندوم!</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_tc2Tnhn9jGI/SKXVwG_XCKI/AAAAAAAAAAw/bOqq3MDR1UE/s1600-h/buenosaires2005.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_tc2Tnhn9jGI/SKXVwG_XCKI/AAAAAAAAAAw/bOqq3MDR1UE/s200/buenosaires2005.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5234825164374870178" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;از مزایای پزشکی این است که، آدم را در موقعیت های مختلف و متنوعی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قرار می دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یکی از این تجربه ها، همکاری با هیأت پزشکی ورزشی بود. من چون خودم اهل ورزش نبودم اطلاعت ورزشی خیلی کمی داشتم و در محیط های ورزشی رفت وآمد نداشتم . حضور به عنوان پزشک در مسابقات ورزشی مختلف تجربه جالبی برایم است. تا قبل از این نمی دانستم که تنوع رشتههای ورزشی برای خانمها چقدر زیاد شده و چقدر محدودیت ها کمتر.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اما اینها اطلاعاتی است که من بخاطر حضور در میان این ماجرا به دست آورده ام &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و عموم مردم جامعه از آن مطلع نمی شوند. چون به مسابقات ورزشی خانمها پوشش خبری مناسب داده نمی شود. مثلاً هیچ وقت مسابقات&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;رده بالای رشته هایی که جزو رشته های برون مرزی هم محسوب می شوند- یعنی مشکلی از لحاظ حجاب و پوشش ندارند- در تلوزیون به تصویر شیده نمی شوند. نمی دانم مشکل از کم کاری خبرگزاری ها و خبرنگاران است یا بی اهمیت دانستن این مقوله و یا شاید هم عمدی باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;عمدی یعنی از ترس اینکه بعضی حضرات ببینند و گیر بدهند و جلوی همین امکانات موجود را بگیرند ، خود مسؤولین ورزشی ترجیح می دهند بدون پوشش تصویری به کار خود ادامه دهند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;به نظر من " سیما" ی ما محدودیت هایی برای خود دارد که گاهی غیر منطقی به نظر می رسد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مثل ممنوعیت نشان دادن آلات موسیقی و به کار بردن واژه " پستان" و " کاندوم".&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در کل کشور انواعی از موسیقی مجاز است، در دانشگاهها و در مراکز آموزشی آموزش داده می شود، از صدا و سیما پخش می شود، کنسرت زنده اجرا می شود و آلات آن در مغازه ها نمایش داده شده و فروخته می شود، اما نشان دادن همان سازی که نوایش در حال پخش شدن است بر صفحه تلوزیون ممنوع است!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یادم می آید یک شب در برنامه ای از " داریوش خواجه نوری" دعوت کرده بودند و از او خواستند قعه ای را به صورت زنده اجرا کند ولی وقتی او در حال نواختن گیتار بود دوربین پایین تر از شانه او را نشان نمی داد! پیش خودم گفتم اگر من جای او بودم به عنوان اعتراض به چنین روند مسخره ای اصلاً در این برنامه شرکت نمی کردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;وقتی دانشجو بودیم بسیاری از استادانمان می گفتند که وقتی از پزشکی دعوت می کنند که در تلویزیون صحبت کند او نباید از واژه " پستان" استفاده کند و کلی غر می زدند که از نظر پزشکی " سینه" با " پستان" فرق دارد." سینه" قسمتی است بین گردن و شکم و " پستان" یکی از قسمتهای آن است و نمی توان سرطان پستان را معادل سرطان سینه دانست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;همه می دانند که سرعت شیوع ایدز در ایران چقدر زیاد است. و الگوی انتقال از اعتیاد تزریقی به رابطه جنسی تغییر پیدا کرده و یک وسیله بسیار ارزان و ساده می تواند از انتقال آن به مقدار زیاد پیشگیری کند اما نمی توان نام آن را در صدا وسیما برد. نمی توان تبلیغات گسترده برای آن انجام داد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اگر به جای هزار تا فیلم و سریال و برنامه گفتگوی مزخرف در مورد ایدز ، که عملاً تأثیر واضحی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در آگاه سازی مردم نداشته اند فقط یک کلمه ممنوعه گفته می شد درد بیشتری از مردم دوا می کرد. دو عکس پیدا کرده ام از اقدامی سمبولیک برای تبلیغ کاندوم به متاسبت روز جهانی ایدز، یکی از فرانسه یکی از بوینس آیرس که برای ترویج استفاده از کاندوم روی ساختمان استوانه شکل بلندی کاندومی بزرگ کشیده اند. وقتی این عکس را در کلاس تنظیم خانواده به دانشجویان نشان می دهم کلی می خندند و به نظرشان اقدامی خجالت آور است. اما من فکر می کنم شاید به نظر مردم دیگر دنیا این مطلب خنده دار باشد که ملتی حاضر باشند از یک بیماری قابل پیشگیری بمیرند به خاطر اینکه نمی خواهد اسم یک روش پیشگیری را در رسانه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بگویند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;خلاصه اینکه در کشور ما خیلی چیز ها وجود دارد که مجاز و قانونی است اما پخش آن از دریچه تلویزیون غیر مجاز است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بر گردیم به ورزش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;دو سال است مسابقات کشوری در رده جوانان به نام " المپیاد ورزشی ایرانیان" برگزار می شود. که همه ورزشکاران را در کنار هم طی یک ماه جمع می کند. جالب اینجاست که حتی خود ورزشکاران هم از رشته های دیگر غیر از رشته خودشان کم اطلاع یا حتی بی اطلاع هستند و در این جمع از هم اطلاعات می گیرند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;انواع رشته رزمی که بسیار شلوغ است و ماهی نیست که مسابقات لیگ یا استانی در کار نباشد. انواع کاراته، تکواندو، ووشو و از همه خفن تر کیک بوکس که حتی تماشای آن هم وحشتناک است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;رشته دومیدانی هم جزو رشته های برون مرزی است. که ورزشکاران با شلوار استرچ و یک لچک کوچک در مسابقات حاضر می شوند که اگر دختری&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;باچنین لباسی از خانه بیرون بیاید تا سر کوچه نرسیده، میهمان گشت ارشاد خواهد شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تیم فوتبال هم جالب است. یک مربی زن چینی و یک آنالیزور مرد دارد. شنیده ام قرار است از این به بعد اجازه داده شود تماشاچی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در مسابقات آنها حضور پیدا کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;با اینکه گلف ورزش گرانی است اما بیشتر استانها حتی چهارمحال و بخنیاری هم تیم گلف دارند. بازیکنان گلف با حجاب هستند اما لباسهای شیکی دارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تا وقتی که تنیس بازان با شکایت آفتاب سوختگی پیشم نیامدند باورم نمی شد که آنها در زمین تنیس باشگاه انقلاب با لباس مخصوص تنیس مسابقه میدهند. حالا هول نشوید بدوید تماشا،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دور زمین را برزنت می کشند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;خیلی وقتها متأسف می شویم از مشکلات&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ومحدودیتهایی که زنان جامعه را در سطح مد و آرایش ،اعتیاد و شوهر پیدا کردن محصور می کند. شاید اگر اخبار این مسابقات، تصاویر و فیلم هایش بیشتر پوشش داده شوند عده بیشتری به این رشته ها علاقمند شوند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;شاید از این به بعد تصاویر یا اخباری از این مسابقات را اینجا بگذارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-4965593808391904204?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/4965593808391904204/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=4965593808391904204' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4965593808391904204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4965593808391904204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/08/blog-post_15.html' title='اندر شباهت ورزش بانوان ، آلات موسیقی، پستان و کاندوم!'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_tc2Tnhn9jGI/SKXVwG_XCKI/AAAAAAAAAAw/bOqq3MDR1UE/s72-c/buenosaires2005.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-874755744264858039</id><published>2008-08-05T11:23:00.001+04:30</published><updated>2008-08-05T11:27:56.345+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فاصله'/><title type='text'>فاصله</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;امروز صبح رادیو پیام:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;از فاصله ها می هراسیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;از یاد برده ایم سرمشق های دوران کودکی را&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;گاهی کمی فاصله، برای درک بهتر زندگی لازم است.&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-874755744264858039?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/874755744264858039/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=874755744264858039' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/874755744264858039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/874755744264858039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='فاصله'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-5604595601907538041</id><published>2008-06-14T16:37:00.000+04:30</published><updated>2008-06-14T16:39:41.174+04:30</updated><title type='text'>عشق بهتر است یا دوست داشتن؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;پرسید: نظر شما در مورد عشق چیه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;گفتم عشق یک چیز عمومیه. درون همه هست ولی یک لایه هایی دورش را گرفته اگر اونها کنار بروند، عشق بیرون می آید و این عشق همه چیز و همه کس را شامل می شود. دیگه اون آدم نمی تونه عاشق نیاشه. البته هرکسی عشق را دریک سطحی تجربه کنه. فقط عشق نسبت به یک فرد.این هم عشقه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;انگار خیلی قابل فهم نگفتم!از س... همین سؤال را پرسید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;س.. گفت: نظر من&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;همان جمله شریعتی است که:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;« خدایا به هرکه دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و هرکه را دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;س... گفت من به عشق اعتقاد ندارم. چون خودخواهی است. خواستن برای خود است.اما دوست داشتن نه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اولی تأیید کرد و من توی دلم ناراحت بودم که اینها عشق را درک نکرده اند و به ساحت آن بی احترامی کرده اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یک کارت دیدم که عکس شریعتی باهمان جملات روش بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;به یاد س.. . که آنوقت در سفر بود آن را برداشتم. فکر کردم از دیدن این کارت خوشحال می شه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;می خواستم توی کارت براش بنویسم، شریعتی گفته که گفته.ولی من می گم عشق یه چیز دیگس. از جنس دیگری است. وبا هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;پشت کارت چند سطری از شریعتی بود.از کتاب کویر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;وقتی بودی، ندیدم...............&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;.البته بعضی جمله ها هم، خیلی طولانی و صقیل. ولی به شیرینی موسیقی کلام شریعتی، خواندنی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;فکر کردم.دیدم جذابیت عشق در غیر فعال بودنشه. برای بیشتر افراد یه حادثه است نه یک انتخاب.کسی برای به وجود آمدنش زحمت نمی کشه و انرژِی صرف نمی کنه.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تازه برعکس برای کنترل و یا سرکوب انرژی که آزاد می کنه باید زحمت کشید.خیلی وقتها مثل یک بچه ناخواسته است. کسی منتظرش نبوده و مایه سردرگمی والدینش می شه.اسباب دردسر می شه. و حالت دردناکش اینه که این بچه قبل از به دنیا اومدن سقط بشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اما دوست داشتن انتخابی و فعالانه و آگاهانه است. باید برای به وجود آمدنش زحمت کشید واسه همین از عشق برتر است . گرچه انرژی می گیرد بر عکس عشق که انرژی می دهد . شور و عمق عشق را ندارد اما فرزند ناخواسته هم نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;خلاصه اینکه عشق یک موهبت است ولی دوست داشتن یک مهارت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;عشق مثل ایمونوگلوبولین آماده است و لی دوست داشتن مثل واکسن. ( ببخشید که جمله ادبی قشنگی نیست ولی مثال جالبیه)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;پس توی کارت برایش نوشتم..........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;دوست داشتن از عشق برتر است چون سخت تر است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;عشق مثل یک چشمه جوشان است که جاری می شود ولی دوست داشتن مثل برکه آبی است که خودت باید بباری تا پُر شود....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-5604595601907538041?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/5604595601907538041/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=5604595601907538041' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5604595601907538041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5604595601907538041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='عشق بهتر است یا دوست داشتن؟'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-3557083457282196917</id><published>2008-05-30T15:47:00.000+04:30</published><updated>2008-05-30T15:51:31.745+04:30</updated><title type='text'>پزشک  یا انسان؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;همه کسانی که پزشک عمومی هستند میدانند که از هر 10 نفری که آدم را می بیند 9 نفر می پرسد چرا تخصص نمی خوانی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;شاید کمتر از 5 درصد پزشکان باشند که قلباً دوست نداشته باشند تخصص بخوانند.آنها هم کسانی هستند که در کل نمی خواهند در رشته پزشکی کار کنند و از انتخاب این رشته پشیمان شده اند یا به رشته پزشکی علاقمندند اما نه در شاخه درمان بلکه در زمینه تحقیقات و علوم پایه که این افراد معمولاً جذب مراکز تحقیقاتی می شوند یا در مقطع دکترای علوم پایه پزشکی ادامه تحصیل می دهند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;از دید مردم، پزشکان عمومی توانایی تشخیص و درمان بیماریها را ندارند و از همه مهمتر درآمد کمی دارند ولی اگر تخصص بخوانند لااقل توانایی تشخیص و درمان تعداد مشخصی بیماری مربوط به رشته خود را به دست می آورند و از همه مهمتر دارای درآمد هنگفتی می شوند. با این حساب لابد یک نفر باید مغز خر خورده باشد که تخصص نگیرد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;ولی هیچوقت به این فکر نمی کنند که اگر همه چیز به همین استدلال ها محدود می شد، الان باید همه پزشکان متخصص می بودند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;وقتی در جواب یک نفر که ازم پرسید چرا برای تخصص نمی خوانی گفتم که « آخر باید حداقل دوسال قید زندگی را بزنم و فقط درس بخوانم» ، گفت خوب بخوان مگر چه اشکالی دارد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;توی دلم گفتم اشکالش این است که من هفت سال داشتم همین کار را می کردم. یک سال هم قبلش برای کنکور.مگر انسان چقدر عمر می کند؟ هنوز خیلی از جاهای تهران را که سایر مردم بارها رفته اند ندیده ام.خیلی از کارهای مورد علاقه ام را رها کردم. خیلی ها را از خودم رنجاندم. هزار ها افسوس برای خودم به جا گذاشتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;اشکالش این است که تو نمی فهمی قید زندگی را زدن یعنی چه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;این را به جرأت می گویم هیچ کس جز آن دسته بدبختی که در ایران پزشکی خوانده اند نمی داند قید زندگی را زدن یعنی چه. از مردم عادی گرفته تا حتی کسی که در هر رشته ای فوق دکترا یا هر مدرک دیگری گرفته باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;این آدم ها حتی یک روز هم حاضر به تحمل چنین شرایطی نیستند. دو سال یا حتی بیشتر صبح تا شب درس خواندن وحتی برای نیاز های طبیعی، انسانی، اجتماعی، روحی یا روانی خود وقت نداشتن.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آن هم تازه برای قبول شدن در امتحان.شرایط قبولی در امتحان تخصص در حال حاضر بسیار عجیب و غیر طبیعی است. که درس خواندن برای آن با زندگی طبیعی یک انسان مغایرت دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;چند روز پیش خانه یکی از همکلاسی های قدیمی جمع بودیم و از هرچه بگذریم باز صحبت مشکلات وسط آمد. ماجرای عجیبی نقل شد ،شاهد بر این عقیده من که درس خواندن برای این &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;امتحان کذایی با زندگی طبیعی یک انسان مغایرت دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;این خبر کاملاً موثق است چون در مورد کسی است که با یکی از دوستان ما نسبت فامیلی دارد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;درزمانی که این فرد برای امتحان درس می خوانده برادر بزرگترش را در تصادف رانندگی از دست می دهد.اما همچنان به خرخوانی خود ادامه می دهد ودر هیچ یک از مراسم حتی کفن و دفن برادرش هم حاضر نمی شود.!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;اما رتبه چهارم کشوری را احراز می کند.اگر شما بخواهید در یک شهرستان در رشته مورد علاقه خود پذیرفته شوید که ظرفیت ها هم آنجا به یک یا دو نفر محدود می شود چاره ای ندارید جز اینکه چنین رتبه های بالایی بیاورید. این بنده خدا هم اگر می خواست یک هفته بیفتد دنبال عزاداری که باید قید &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;قبولی و زحمت یک ساله را می زد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;یعنی شرایط شما را به سمتی می برد که یا باید یک پزشک موفق باشی یا یک انسان طبیعی. جمع ایندو مغایرت دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;می گویم انسان طبیعی، چون انسان طبیعی قاعدتاً باید از مرگ برادرش قدری ناراحت شود که خود به خود نتواند چند روزی درس بخواند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;مردم انتظار دارند هم در همه مراسم، عزا، عروسی ،تفریح، فعالیت های اجتماعی،سیاسی،مذهبی و........حاضر باشی.هم بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی درآمد هنگفت داشته باشی.هم تخصص و فوق تخصص قبول شوی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;خلاصه اینکه شنیدن خبر عجیب شرکت نکردن در مراسم مرگ برادر ،بهانه ای شد برای این این درد دل.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;ابته شاید هم این آقای دکتر هم برای خودش دلایلی داشته، شاید هم یک نوع مکانیسم دفاعی بوده و هزار شاید دیگر.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 14pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-3557083457282196917?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/3557083457282196917/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=3557083457282196917' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3557083457282196917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/3557083457282196917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='پزشک  یا انسان؟'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-5731969805340348316</id><published>2008-03-22T15:03:00.003+04:30</published><updated>2008-03-22T15:28:06.577+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هفت سین'/><title type='text'>هفت سین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;می چیینم امسال&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;هـفـت عین را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;کنار هفت سین&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;هرعـین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سرآغاز عشق است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و عشـق آغاز نـام تو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مبارک است هر بهاری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;کـه با &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تــو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;شـکوفه کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:9;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p style="text-align: left;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:9;"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;نگین حسینی . روزنامه اطلاعات.&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-5731969805340348316?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/5731969805340348316/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=5731969805340348316' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5731969805340348316'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5731969805340348316'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/03/blog-post_4697.html' title='هفت سین'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-6632933140560501658</id><published>2008-01-31T22:40:00.000+03:30</published><updated>2008-01-31T22:44:55.078+03:30</updated><title type='text'>یک توده شکمی خیلی بزرگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;امیر پسر بچه 4 ساله که مادرش به علت درد شکم آورده بودش «خانه کودک» برای معاینه. گفت از هفته پیش دل درد و یبوست دارد. به بیمارستان مفید هم مراجعه کرده ولی بی نتیجه بوده. برگه های بیمارستان مفید را دیدم ، یک رزیدنت معاینه اش کرده بود و بعد هم یک جراح اطفال. جراح اطفال نوشته بود که شکم مشکل جراحی ندارد و چون با تجویز ملین دفع مدفوع اتفاق افتاده ، مرخص است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یک گرافی ساده شکم هم داشت که با توجه به اینکه در آن اتاق نه پنجره روشنی بود نه نگاتوسکوپ زیاد بهش توجه نکردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مادر می گفت که شکمش خیلی سفته وکاملاً مشخص است. بچه را روی تخت خواباندم در حالیکه در تمام این مدت از شدت درد گریه می کرد. لباسش را کنار زدم یک شکم بزرگ و برجسته و در لمس به قدری سفت بود که هیچ چیز جز توده نمی توانست باشد. توده بسیار سفت و بزرگ در نیمه راست شکم و آنقدر بزرگ که حتی نمی شد حدودش را مشخص کرد مثل یک کبد بزرگ که تا لگن پایین آمده باشد. بین آنچه می دیدم و گزارشی که از معاینات بیمارستان مفید در دستم بود، گیج مانده بودم. یعنی یک رزیدنت و یک فلوی جراحی اشتباه کرده اند و متوجه توده نشده اند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مراجعین به خانه کودک آنقدر مشکل مالی دارند که حتی اگر به یک بیمارستان دولتی هم ارجاعشان بدهی باز هم توان پرداخت هزینه ها را ندارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;با محمد رضایی که الان رزیدنت اطفال است تماس گرفتم و هماهنگ کردم که امیر را پیش او به بیمارستان لقمان بفرستم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;دکتر رضایی گفت که بزرگی کبد در معاینه و در گرافی شکم کاملاً واضح بوده. دکتر« ش» که استاد رادیولوژی است او را سونوگرافی کرده و گفته که کبد بسیار بزرگ است و به احتمال زیاد « هپاتبلاستوم » باشد. اقدام بعدی باید سی تی اسکن باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;به معاینه خودم امیدوار شدم. اما فهمیدم که در خواندن گرافی ضعیف هستم. و یک توده بزرگ که روده ها را به یک سمت رانده بود را تشخیص ندادم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;امان از روزی که رزیدنت ها خسته باشند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و امان از وقتی که تأکید بیش از حد فرد شرح حال دهنده ذهن پزشک را منحرف کند. مثل تأکید مادر امیر بر یبوست!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;روز بعد دکتر رضایی باز هم تماس گرفت، گفت که در سی تی انجام شده ، آن توده کبد نبوده بلکه « کلیه » بوده!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تشخیص: تومور ویلمز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بیمار جهت جراحی به بیمارستان مفید فرستاده و در آنجا جراحی شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;حالا با دانستن تشخیص و تأکید بیشتر بر شرح حال سابقه یک هماچوری هم معلوم شد. در معاینه هم فشار خون بالا.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;- در پزشکی هر کس در هر درجه علم و تجربه ای ممکن است اشتباه کند. حتی اگر استاد باشد. گاهی به خاطر کم دقتی گاهی هم به علت نفس خود بیماری ( تفاوتهای فردی، تفاوت علائم، ....)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;- شرح حال گرفتن از افراد با سطح سواد و فرهنگ پایین مشکل است. مثل این مورد که مادر مشکل مهمی مثل هماچوری را کم اهمیت تلقی کرده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;- با وجود همه مشکلات پیگیری و رها نکردن بیمار بلأخره ما را به نتیجه می رساند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تومور ویلمز: بدخیمی کلیه در اطفال&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;هماچوری : وجود خون در ادرار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;هپاتوبلاستوم: نوعی سرطان کبد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تومور ویلمز شایع ترین تومور بدخیم کلیه در اطفال3.5 -3 ساله است.علائم آن؛ توده شکمی، درد شکم، هماچوری، تب و فشار خون بالاست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-6632933140560501658?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/6632933140560501658/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=6632933140560501658' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/6632933140560501658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/6632933140560501658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='یک توده شکمی خیلی بزرگ'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-4014218778897209196</id><published>2008-01-07T17:21:00.000+03:30</published><updated>2008-01-07T17:25:36.579+03:30</updated><title type='text'>30</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به نظر من زندگی مانند یک کوه است که روی قله آن پرچمی با عدد 30 افراشته شده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در 30 سال اول عمر شروع می کنیم از پای کوه بالا رفتن و در 30 سال دوم از آن سقوط می کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;به عبارتی در 30 سال اول باید سازندگی ها را انجام دهیم و در 30 سال دوم از آنچه ساخته ایم استفاده کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تا چند روز دیگر به این قله می رسم بدون اینکه به تمامی آنچه در نظر داشتم تا 30 سالگی برسم رسیده باشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;هرچند چیزهای بسیار خوبی به دست آوردم ولی کاملاً راضی نیستم. باز هم باید چیزهایی را بسازم. راههای سختی را هموار کنم . در مسیر 0 تا 30 سختی ها بیشتر از خوشی ها بود و حالا چند روز مانده تا شروع سقوط.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;از این به بعد تا 9 سال آینده عدد سن من به جای بیست و ... می شود سی و .... که تغییر ناخوشایندی است. تصویر ذهنی ام از خود هنوز بین 20 تا 25 سالگی می چرخد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و این منم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;زنی تنها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در آستانه فصلی سرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-4014218778897209196?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/4014218778897209196/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=4014218778897209196' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4014218778897209196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4014218778897209196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2008/01/30.html' title='30'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-2647358616299297344</id><published>2007-12-13T23:22:00.000+03:30</published><updated>2007-12-13T23:25:39.120+03:30</updated><title type='text'>سرسره</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center; font-weight: bold;"&gt;بعضی دل ها مرمری است و به من اجازه سرسره بازی می دهند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ولی بعضی دل ها خاک گرفته و غبار روبی نشده !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اگر سرسره بازی کنم ، باید کلی وقت صرف کنم تا مثل اول تمیز شوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; و تازه می فهمم که وقت تلف کردم و چیزی عایدم نشده&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-2647358616299297344?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/2647358616299297344/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=2647358616299297344' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/2647358616299297344'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/2647358616299297344'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='سرسره'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-223781692906273246</id><published>2007-11-08T12:53:00.001+03:30</published><updated>2007-11-08T12:55:03.360+03:30</updated><title type='text'>ارمنستان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در یک سفر ۱۲ روزه در ایروان هستم.&lt;br /&gt;با یک گروه از همکاران سنتی کار برای آشنایی با انجنمن طب مکمل ایروان.&lt;br /&gt;شهر قدیمی ساکتی است. با هوای تمیز. مردم بسیار صرفه جو. وسایل گرمایی خیلی دیر روشن می شود. د ر مغازه ها تعداد بسیار کمی لامپ روشن است.&lt;br /&gt;ساختمان درمانگاه طب مکمل که بهترین اسانیدشان آنجا کار می کنند بسیار قدیمی کامپیوتر های عهد دقیانوس با وسایل بسیار ساده کار می کردند.&lt;br /&gt;جای بسی افسوس. کشوری که خود طب سنتی ندارد با امکانات ساده و بدون مشکلات قانونی روی طب سنتی و مکمل کار می کند.&lt;br /&gt;پایه گذار این مرکز رییس دانشکده طب مکمل است. که معاون وزیر بهداشت اینجا هم هست.&lt;br /&gt;او متخصص بیهوشی است و در زمینه طب سنتی چین تحصیل کرده.&lt;br /&gt;وقتی اولین سخنرانی ما را در باره طب سنتی ایران شنید گفت. من افسوس می خورم که در کشور همسایه من چنین طبی وجود داشته و من برای آموختن طب سنتی به چین رفتم.&lt;br /&gt;.....ادامه دارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-223781692906273246?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/223781692906273246/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=223781692906273246' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/223781692906273246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/223781692906273246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='ارمنستان'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-1063342627857733211</id><published>2007-10-07T14:43:00.001+03:30</published><updated>2007-10-07T14:44:15.470+03:30</updated><title type='text'>غار تار</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;o:p&gt;از کتاب غار تار &lt;/o:p&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p style="text-align: center; font-family: arial;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مادرم داد زد سقف ترک خورده یک تشت بیار که زیر آن بگذاریم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center; font-family: arial;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center; font-family: arial;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چند دقیقه بعد خانه پر آب شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center; font-family: arial;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center; font-family: arial;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;دیگر تشت لازم نبود باید شنا یاد می گرفتیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: center; font-family: arial;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;* کتاب « غار تار» مجموعه نوشته های کودکانی است که در خانه کودک شوش در کلاسهای خلاقیت و داستان نویسی شرکت کرده اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;* غلط های نگارشی و دستوری عمداً اصلاح نشده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-1063342627857733211?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/1063342627857733211/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=1063342627857733211' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/1063342627857733211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/1063342627857733211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/10/blog-post_07.html' title='غار تار'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-595956126605743284</id><published>2007-10-07T14:37:00.000+03:30</published><updated>2007-10-07T14:40:11.807+03:30</updated><title type='text'>نقاشی کودکانه</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;همیشه فکر می کردم چرا وقتی که بچه بودیم، هر وقت می خواستیم نقاشی بکشیم یک خانه می کشیدیم با سقف مثلتی که از پنجره اش چراغ روشن داخل خانه پیدا بود و گلها و درختانی در بیرون خانه با خورشیدی خندان در وسط آسمان؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اکثریت بچه هایی که می شناسم وقتی می خواهند یک نقاشی بکشند همین را می کشند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;قسمت پایانی برنامه کودک زمان بچگی ما که اختصاص به نمایش نقاشی های ارسالی بچه ها داشت هم بیشتر از 80 درصد نقاشی هایش همان نمای بیرونی خانه بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;قبلاً فکر می کردم چون در مهد های کودک معلم ها بلد نبوده اند بچه ها را به نقاشی های خلاق سوق دهند این اتفاق می افتد. شاید اولین سرمشق نقاشی که به اکثر بچه ها داده می شود یک خانه بوده!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;با خواندن کتاب « آیا تو آن گمشده ام هستی؟ » نظرم کمی تغییر کرد. این کتاب یک سری سه جلدی است که الان اسم نویسنده اش یادم نمی آید. به هر حال کتاب، ترجمه است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در مورد تحلیل روابط بین دو جنس زن ومرد با تحلیل های روانشناسی و تجربه ای که خانم نویسنده بعد از هفت هشتا ازدواج و دوستی و.... به دست آورده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;این خانم می گوید که&lt;b&gt; خانه&lt;/b&gt; در کودکی سمبل عشق است. هر نظری که یک فرد در دوران کودکی نسبت به خانه پیدا کند، همان نظر می شود دیدگاه او نسبت به عشق به جنس مخالف در دوران بزرگسالی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اگر خانه برای کودکی نا امن باشد فرد در بزرگسالی از در افتادن در عشق احساس نا امنی می کند و .....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و اینکه اگر می خواهید بدانید نظر یک آدم نسبت به عشق چیست از او بپرسید نظرش در مورد خانه دوران کودکی اش چیست؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بعد از خواندن اینها بود که فکر کردم این نقاشی تکراری کودکانه تقلید یک کلیشه نیست ، بلکه بچه ها مهمترین و &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;دوست داشتنی ترین چیز زندگی شان را می کشند. جایی که معدن عشق برای آنهاست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;وقتی نقاشی های کودکانی با شرایط متفاوت را دیدم بیشتر به کلیشه ای نبودن تصویر خانه مطمئن شدم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نه همه بچه ها خانه نمی کشند.آنهایی که من تا به حال نقاشی هایشان را می دیدم در شرایط نسبتاً یکسانی بودند. یعنی همه در خانواده های خوب یا نسبتاً قابل تحملی زندگی می کردند. اما نقاشی هایی که در خانه کودک شوش از بچه ها می بینید بسیار متفاوت و تعجب برانگیز است. نقاشی های این کودکان خورشید خندان و خانه هایی با چراغ روشن و رنگین کمان رنگارنگ ندارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بلکه آدم های بزرگ وحشتناک چوب به دست، پرنده زندانی در قفس ، توپ و تانک&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و نارنجک، قاتل کارد به دست و.. دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;زشت و سیاه کردن دنیای شاد و لطیف و رنگارنگ بچه ها جرمی است که در هیچ کتاب جرم و قضایی نوشته نشده!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-595956126605743284?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/595956126605743284/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=595956126605743284' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/595956126605743284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/595956126605743284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='نقاشی کودکانه'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-674760839053418615</id><published>2007-09-10T18:35:00.000+03:30</published><updated>2007-09-10T18:37:08.000+03:30</updated><title type='text'>کودک آزاری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;تا دیروز با شنیدن این دو کلمه اولین تصویری که تو ذهنم می آمد عکس « سندرم بجه کتک خورده » در کتاب سمیولوژِی باربارا بیتز بود.&lt;br /&gt;منظورم این نیست که چون این مسأله در کشور ما خیلی نادر است ما فقط عکسش را توی کتابها دیدیم. بر عکس همه میدانیم که خیلی زیاد است ولی راه حل قانونی براش وجود ندارد. اما خودم مستقیم باهاش برخورد نداشتم.&lt;br /&gt;وقتی استاژر اطفال بودیم یک رزیدنت داشتیم که می شد لفظ انسان را بهش اطلاق کرد. می گفت اگر یک بچه ای را بیاورند  که به دست پدرش شکنجه شده باشد باز هم ما باید بعد از درمان بچه را تحویل همین پدر بدهیم.&lt;br /&gt;وقتی « ولیّ دم » پدر است حتی می تواند بچه اش را بکشد.&lt;br /&gt;آن وقت ها خیلی تو فکر این نقص قانونی رفته بودم. فکر می کردم خوب می شود یک عده وکیل را جمع کرد تا این نقص قانونی را پیگیری کنند.&lt;br /&gt;بعدها توی روزنامه و مجلات خواندم که « انجمن حمایت از حقوق کودکان » سالهاست که در این زمینه فعالیت می کند.&lt;br /&gt;فهمیدم که این مسأله به راحتی هم قابل حل نیست. در همین سالها یکی دو مورد از کودک آزاری های خیلی فاجعه آمیز رخ داد که به روز نامه ها و تلوزیون هم کشیده شد و همه به یاد داریم.&lt;br /&gt;در همین تجربه 3 ساله طبابت، در همین هفته ای یک روز کشیک در یک بیمارستان خصوصی در منطقه متوسط شهر که مراجعین کمی دارد، زنان کتک خورده از شوهر زیاد دیده ام. گرچه خیلی رنج آور است ولی همیشه میگم خوب یک زن می تواتند طلاق بگیرد یا خانه را ترک کند یا فرار کند. حتی اگر از گرسنگی بمیرد بهتر از این است که شأن انسانی اش لگد مال شود. به هر حال یک زن بالغ اگر بخواهد می تواند از خودش دفاع کند، شکایت کند یا از این شرایط زندگی خودش را بیرون بکشد اما یک کودک چه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست روزگار پای مرا به « خانه کودک شوش » باز کرد.&lt;br /&gt;گفتند به پزشک نیاز دارد. هرچقدر که خودم بخواهم وقت بگذارم.&lt;br /&gt;فعلاً هفته ای یک روز می روم برای ویزیت بچه ها و خانواده هایشان.&lt;br /&gt;جالب است که فهمیدم آنجا یکی از مراکز « انجمن حمایت از حقوق کودکان » است. ساختمان کوچکی که شهرداری در اختیار این انجمن گذاشته و در آنجا داوطلبان خدماتی را به کودکان ارائه می کنند.&lt;br /&gt;این کودکان بیشتر افغانی هستند و کمی هم ایرانی.&lt;br /&gt;آنها بچه های کار هستند. بچه های خیابان و فقر.&lt;br /&gt;از همان ها که توی مترو فال حافظ می فروشند و سر چهار راهها گل .&lt;br /&gt;همانها که شیشه ماشین پاک می کنند  و توی بازار گاری هل می دهند و توی خانه قند می شکنند.&lt;br /&gt;گفتنی ها از « خانه کودک شوش » زیاد است.&lt;br /&gt;اما داشتم می گفتم:&lt;br /&gt;تا دیروز با شنیدن این دو کلمه اولین تصویری که تو ذهنم می آمد عکس « سندرم بجه کتک خورده » در کتاب سمیولوژِی باربارا بیتز بود.&lt;br /&gt;امروز پسر 8 ساله ای دیدم ایرانی. از صبح آمده بود خانه کودک تا ویزیت شود. گفتند پدرش با سیخ داغ او را سوزانده.&lt;br /&gt;وقتی وارد اتاق شد دست و پایم را گم کردم چون نمی دانستم چطور باهاش برخورد کنم! اگر عادی باشم فکر می کند بی احساسم اگر ابراز احساس کنم شاید به غرور بچه گانه اش بربخورد.&lt;br /&gt;واقغاً خودم را در این موقعیت ناتوان می دیدم. صورت آفتاب سوخته و سیه چرده. رفتاری آرام و خالی از شیطنت بچه گانه.&lt;br /&gt;همکاران قبلاً جای زخم ها را دیده بودند.&lt;br /&gt;اولش خجالت می کشید آنها را به من نشان بدهد.&lt;br /&gt;پشت کمر، پشت و جلوی ران سه اسکار سوختگی که چند روز از آنها گذشته بود.&lt;br /&gt;مثل یک سوختگی عادی باهاش برخورد کردم شستشو و پانسمان.&lt;br /&gt;نمی دانم عمق زخمهای روح این بچه چقدر است؟ و چطور می شود آنها را درمان کرد!&lt;br /&gt;می دانم که چنین مواردی در آنجا زیاد است. پرسیدم که برای چنین بچه هایی چه کار می کنند.&lt;br /&gt;گفتند در چنین مواردی گروه مددکاری می رود از محل زندگی و خانوداه دیدار می کند و با آنها صحبت می کند.&lt;br /&gt;بعد آنها را تهدید می کنند که اگر دوباره این کار را بکنند بچه را از آنها می گیرند و تحویل بهزیستی می دهند.&lt;br /&gt; البته می دانیم که چاخان بزرگی است ولی معمولاً خانواده اینجور بچه ها آنقدر کم اطلاع هستند که این تهدید را باور می کنند.&lt;br /&gt;در شرایطی که قانون از کودکان حمایت نمی کند ، این روش ابتکار عمل جالبی است.&lt;br /&gt;اینجا برای فهم یک مطلب نیاز به تصویر کتابها نیست.&lt;br /&gt;!اینجا سرزمین زنان و کودکان کتک خورده است. فقط کافی است چشم خود را باز کنی. نه فقط کافی است چشم خود را نبندی &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-674760839053418615?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/674760839053418615/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=674760839053418615' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/674760839053418615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/674760839053418615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/09/blog-post_10.html' title='کودک آزاری'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-9057875811835573449</id><published>2007-09-09T18:54:00.000+03:30</published><updated>2007-09-09T19:04:14.510+03:30</updated><title type='text'>عشق</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;!&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما هرگز در برابر سختی ها و ناملایمات زندگی آن قدر بی دفاع نیستیم که در زمان عاشق بودن هستیم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;زیگموند فروید&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شنیدن این جمله از فروید که اکثریت به خاطر نظریات سکسوال می شناسیمش جالبه نه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.اما اگر از من بپرسید می گم سختی ها و ناملایمات را خود عشق ایجاد می کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-9057875811835573449?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/9057875811835573449/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=9057875811835573449' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/9057875811835573449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/9057875811835573449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='عشق'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-8859101354448566113</id><published>2007-08-27T22:30:00.000+03:30</published><updated>2007-08-27T22:32:47.694+03:30</updated><title type='text'>کودک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; پرنده راه باد رابسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعر راه گریه را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و کودک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راه اتوموبیلران بی تفاوت را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز با دستمال&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; فردا با خنجر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;« بهرام رحیمی »                                            &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-8859101354448566113?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/8859101354448566113/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=8859101354448566113' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/8859101354448566113'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/8859101354448566113'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post_27.html' title='کودک'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-2344740436911806311</id><published>2007-08-24T10:39:00.000+03:30</published><updated>2007-08-24T10:42:34.102+03:30</updated><title type='text'>اسباب کشی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در این یک سال در پرشین بلاگ می نوشتم که باز هم مشکل پیدا کرده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ناچار به اینجا کوچ کردم و پست های یک سال اخیر را به اینجا منتقل کردم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;البته ترتیب زمانیش به هم ریخت و کامنت های خوانندگان عزیز هم آنجا ماند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به هر حال این خانه جدید را ادامه می دهم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-2344740436911806311?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/2344740436911806311/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=2344740436911806311' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/2344740436911806311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/2344740436911806311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post_24.html' title='اسباب کشی'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-9135702407494510380</id><published>2007-08-16T10:36:00.000+03:30</published><updated>2007-08-24T10:37:02.536+03:30</updated><title type='text'>یک تجربه گرم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یچند هفته پیش خانمی به بیمارستان مراجعه کر با شکایت آفتاب سوختگی. جالب اینکه خودش و همراهش می پرسیدند آیا لازم است به بیمارستان صوانح سوختگی مراجعه کنند&lt;br /&gt;گفت که چند ساعت در « سولاریوم » بوده و بلافاصله چند ساعت هم زیر آفتاب مستقیم. شکایتش از احساس خشکی و سفتی و کشیدگی پوست بود. پوست بدنش در قدام که مستقیم آفتاب خورده بود قرمز شده بود. در بعضی نواحی در حد سوختگی درجه 1. احساس کشیدگی و خشکی پوست با مواجهه طولانی که با آفتاب داشت چیز عجیبی نبود&lt;br /&gt;اعتراف می کنم که راجع به اینکه « سولاریوم » چه کوفتی است و چه عوارضی دارد چیزی نمی دانم&lt;br /&gt;قبل از این مورد هم که در طرح جهادی شهرداری شرکت کرده بودم یک خانم توی پارک ازم در این مورد سؤال کرد و گفتم که راستش چیزی نمی دانم&lt;br /&gt;نکته دومی که اعتراف می کنم این است که تا به حال مبحث گرمازدگی را در رفرنس های پزشکی نخوانده بودم. ( منظورم تب و هایپترمی بدخیم و... نیست) آن لحظه فکر کردم ، با وجودی که کشور ما در منطقه گرم واقع شده و داشتن اطلاعات در این مورد برای پزشکان بسیار مفید است. ولی به یاد نمی آورم که در درس داخلی این مبحث را برایمان تدریس کرده باشند. شاید حدود 60% مطالبی که در درس های مختلف با تأکید زیاد برایمان تدریس شد برای پزشک عمومی کاربردی نباشد. و یا اصلاً در کشور ما شایع نباشد.( مثل تب کوههای راکی، سندرم مایا مایا و هزار کوفت دیگر )&lt;br /&gt;اما شکایت دوم بیمارکه مرا بسیار گیج کرد ادم 4+ بسیار سفت در اندام تحتانی تا ناحیه زانو بود که نمی توانستم ارتباطی بین آن و آفتاب سوختگی پیدا کنم!&lt;br /&gt;سوختگی در حدی نبود که در اثر از بین رفتن پوست یا ماهیچه پروتیین از دست برود و ادم ایجاد کند. فکر کردم که شاید یک واکنش حساسیتی باشد. بیمار در شرح حال گفت که یک کرم ضد آفتاب را برای اولین بار استفاده کرده.&lt;br /&gt;به هر حال چون فشار خون بیمار طبیعی بود، درجه حرارت طبیعی بود و علائم دهیدراتاسیون نداشت، یک هیدروکورتیزون برایش تجویز کردم و با توصیه با استراحت در جای خنک، بالا نگه داشتن پاها،مصرف مایعات و مرطوب کردن پوست با روغن های طبیعی مرخصش کردم&lt;br /&gt;ولی این ادم مثل یک علامت سؤال توی ذهنم مانده بود.&lt;br /&gt;یکی دو روز بعد برنامه گفتگوی پزشکی تلویزیون در مورد « گرما زدگی بود ». پزشک مربوطه یک تقسیم بندی چهار مرحله ای در مورد گرمازدگی ذکر کرد که من متوجه شدم « ادم » از علائم مرحله دوم آن است. فقط به علت نفوذ پذیر شدن اندوتلیوم ونیاز به درمان دارویی خاصی هم ندارد.&lt;br /&gt;واقعاً از کم سوادی خودم شرمنده شدم&lt;br /&gt;البته در مبحث گرمازدگی کتاب سسیل این مرحله بندی را پیدا نکردم. شاید مال کتاب هاریسون یا یک کتاب دیگر باشد. ولی به هر حال آن را ذکر می کنم شاید به درد دیگر همکاران هم بخورد&lt;br /&gt;: پرش عضلانی و گرفتگی عضلات دست وپاHeat cramp-1&lt;br /&gt;ادم اندام تحتانی به علت نفوذ پذیر شدن اندوتلیوم: Heat Edema-2&lt;br /&gt;در صورتی که دمای مرکزی بدن بیشتر از 40.4 درجه بشود : Heat Stroke-3&lt;br /&gt;ریجیدیتی منتشر عضلانی: Malignant hyperthermia-4&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته مرحله 3و4 را خودم از کتاب سیسیل اضافه کرده ام. در آن برنامه پزشک نامبرده گفت که گرما زدگی چهار مرحله دارد. مرحله 1و2 را نام برد و توضیح داد، اما طبق معمول همه برنامه های تلویزیونی اعلام کردند که وقت تمام است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همکاران عزیز اگر در مورد سولاریوم اطلاعات و تجربه ای دارند لطفاً با ما در میان بگذارند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-9135702407494510380?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/9135702407494510380/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=9135702407494510380' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/9135702407494510380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/9135702407494510380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post_1935.html' title='یک تجربه گرم'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-4000445090302508320</id><published>2007-08-16T10:34:00.000+03:30</published><updated>2007-08-16T10:36:15.447+03:30</updated><title type='text'>آیا روزی فرا خواهد رسید که موجودی مرا « مادر » بخواند ؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال هم روز مادر رسید و تو هنوز نیامده ای. سالهاست که انتظارت را می کشم. بار ها آمدنت را در خواب دیده ام و لذت حضورت را در خواب تجربه کرده ام&lt;br /&gt; وقتی که تو بعد از پشت سر گذاشتن مهارت« بَق بَقو» کردن، توی چشمان من نگاه کنی و « ما ما » را با  غنچه لبانت هجی کنی، آیا من از شوق غالب تهی نخواهم کرد؟ یا آن زمان که قهقه ای شیرین سر دهی؟&lt;br /&gt;با هم شعر خواهیم خواند، نقاشی ، بازی، قصه های شبانه ، قایم باشک، آب بازی، گِل بازی، تاب و سُرسُره، مهدکودک ، مدرسه ،دیکته و مشق .....&lt;br /&gt;این روزها وقتی مادری را می بینم که کودکش را در آغوش دارد ،  به او حسودی می کنم. کاروان تقدیر چه زمانی ما را به هم خواهد رساند؟  تو کدامین روح مشتاق به تولدی که مرا به عنوان مادر خویش برگزیده ای؟&lt;br /&gt;بیش از نیمی از جسم تو از تخمکی خواهد بودکه از دوران جنینی ام در من بوده. ودر تمام تجربه هایم تا آن لحظه که تو شکل بگیری با من شریک بوده. حتی در تجربه متولد شدنم !و شاهد تمام لحظه های تلخ و شیرین من بوده . حتی شاهد روز های طولانی چشم انتظاری ام برای تو.&lt;br /&gt;موجودی از من، در من و زمانی رو در روی من.&lt;br /&gt;این یعنی درک معجزه آفرینش با تمام وجود&lt;br /&gt;فرزندم بسیار به تو می اندیشم . به اینکه از چه راهی تو را از بدن خود به این دنیا وارد کنم. من برای تو راه طبیعی را انتخاب کرده ام. فقط به خاطر تو.&lt;br /&gt;حتی به شخصی که تو به واسطه دستان او به دنیا خواهی آمد نیز بسیار اندیشیده ام. علاوه بر، داشتن علم و مهارت، چگونه انسانی باشد&lt;br /&gt;اولین دریافتهای حسی تو از این دنیا چه باشد&lt;br /&gt;بارها برنامه غذایی ات را مرور کرده ام.&lt;br /&gt;به اینکه در موقعیت های مختلف چگونه برخوردی با تو داشته باشم و به پرسش های تو چگونه پاسخ دهم.&lt;br /&gt;از کودکی هر چیز را که باعث رنجشم شد به خاطر سپرده ام و همان لحظه با خود گفته ام که من با تو چنین نخواهم کرد&lt;br /&gt;وقتی به این فکر می کنم که خودم و هر انسان دیگری چقدر با پدر و مادرش متفاوت است در تصورم نمی گنجد که تو چگونه خواهی بود.خلبان خواهی شد یا آشپز یا کشیش؟  شاید راهی را پیش بگیری که خوشایند من نباشد. مثل من که خیلی خیلی کم خوشایند مادرم هستم&lt;br /&gt;عزیزم من انتظار تو را می کشم و سعی می کنم آگاهتر شوم. تا تونیز با درجه آگاهی بالاتری به دنیا بیایی. این خدمتی است که من قبل از تولد به تو می کنم&lt;br /&gt;پسرم، دخترم، این نامه مامان است به تو که یک جایی در هستی حضور داری و ما شاید روزی یکدیگر را ملاقات کنیم. شاید روزی تو این نامه را در کامپیوتر مامان پیدا کنی و بخوانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-4000445090302508320?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/4000445090302508320/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=4000445090302508320' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4000445090302508320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4000445090302508320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post_3941.html' title='آیا روزی فرا خواهد رسید که موجودی مرا « مادر » بخواند ؟'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-260290462267668859</id><published>2007-08-16T10:28:00.000+03:30</published><updated>2007-08-16T10:30:42.597+03:30</updated><title type='text'>Life Media player</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ای کاش زندگی یک پنجره کنترل داشت&lt;br /&gt;می کردیم وشاید تا ابد همان جا نگه می داشتیم.Pauseهروقت می خواستیم صحنه را&lt;br /&gt;هر وقت می خواستیم آن را عقب می بردیم تا اینبار جور دیگری عمل کنیم&lt;br /&gt;می کردیم ببینیم آخرش چه می شود.FFWوقتی کنجکاوی مان گل می کرد&lt;br /&gt;می کردیم.Repeatهر جایی را که می خواستیم بارها&lt;br /&gt;جاهای سخت و ناراحت کننده را تند رد می کردیم&lt;br /&gt;را می زدیم.Stopو اگر هم خیلی خسته می شدیم&lt;br /&gt;اگر قرار بود اختیار یکی از دکمه ها را داشته باشید کدام یک را انتخاب می کردید؟&lt;br /&gt;این صفه کنترل کجاست؟ کنترلش دست کیست؟ نکند واقعاً کنترل این بازی دست از ما بهترانی ناشناخته باشد!&lt;br /&gt;نکند کل چیزی که ما به عنوان زندگی خیلی جدی می گیریمش برنامه ای مجازی روی صفحه نمایشی باشد که یه موجود پیچیده تو روز فراغتش نشسته و دارد با تماشای آن تفریح می کند. لحظاتی می خندد ، لحظاتی می ترسد ، لحظاتی می گرید . بعد هم میرود مثل دکتر رضا تو وبلاگش فیلم زندگی ما را نقد می کند؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-260290462267668859?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/260290462267668859/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=260290462267668859' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/260290462267668859'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/260290462267668859'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/life-media-player.html' title='Life Media player'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-8283045406094612525</id><published>2007-08-16T10:26:00.000+03:30</published><updated>2007-08-16T10:27:33.952+03:30</updated><title type='text'>پنی سیلین عزیز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;فکر نمی کنم آمپول پنی سیلین در هیچ جای دنیا به اندازه ایران عاشق سینه چاک داشته باشد. انگار همانقدر که  مردم دنیا شکلات دوست دارند ، ایرانی ها آمپول پنی سلین دوست دارند.&lt;br /&gt;یکی از مشکلات عمده همه پزشکان و به خصوص پزشکان عمومی کنار آمدن با این مدل مریض هاست. مریض هایی که وقتی از علت مراجعه شان می پرسی می گویند : دکتر من سرماخورده ام و هر وقت سرما می خورم تا پنی سیلین نزنم خوب نمی شوم. بعضی هم که رُک تر هستند می گویند آمده ام برایم پنی سیلین بنویسید. تازه اینها غیر از افرادی هستند که خودشان تعداد عجیب و غریبی از انواع نا مربوطی پنی سیلین از داروخانه تهیه کرده اند و برای تزریق مراجعه می کنند.&lt;br /&gt;پزشکان بیچاره هم این وسط گیر افتاده اند. تجربه اندک من نشان داده که سعی در توجیه بیماران بی فایده است چون آنها برای نظر شخصی خود ارزش بیشتری از نظر پزشک غایل هستند.&lt;br /&gt;البته بعضی از پزشکان هم هستند ه از این خاصیت آمپول دوستی مردم سوء استفاده می کنند. مثلاً من خانمی را دیدم که پزشکی برای درمان استئوآرتریت بهش 4 تا پنی سیلین  1200000داده بود.&lt;br /&gt;تا جایی که اطلاعات من قد می دهد در یک مقطع زمانی تبلیغ زیادی برای پزشکان شد که جهت پیشگیری از عارضه روماتیسم قلبی برای درمان فارنژیت استرپتوکوکی پنی سیلین تجویز کنند ولی چطور شده که مردم عادی بیشتر تحت تأثیر این تبلیغ قرار گرفته اند نمی دانم. ولی مطلب جالبی از سابقه تاریخی اولین تزریق پنی سیلین در ایران در ضمیمه روزنامه اطلاعات سال 81 چاپ شده بود که خلاصه اش را اینجا می گویم:&lt;br /&gt;نویسنده مطلب در روزنامه « دکتر علی محسنی»  از قول دکترمقاره ای  نقل می کند که&lt;br /&gt;در سال1324 که تازه خبر کشف این دارو به ایران رسیده بود مستشار امریکایی وزارت بهداشت 5 شیشه پنی سیلین به بیمارستان زنان داده بود تا در موارد سخت از آن استفاده کنند و نتیجه را گزارش کنند. هر ویال 200000 واحدی بوده و هر ویال آن باید پس از حل شدن در چند نوبت تزیق می شده اما پس از محلول شدن باید در یخ نگهداری می شد.&lt;br /&gt;در آن زمان هم دستگاهی به نام یخچال موجود نبوده ( حتی در بیمارستان ) بنابراین این ویال ها در گاو صندوق بیمارستان  خاک می خوردند اما چون کتاب کیمیاگر را خوانده بودند گویا در حال طرح ریزی رویای شخصی خود بودند . رویای شهرت و عزت و شفای همه مرض ها از فرق سر تا نوک پا!&lt;br /&gt;یکی از مریض های این دکتر خانم بارداری بوده همسر خان « مهران»- دهی در منطقه رسالت کنونی  -&lt;br /&gt;که دکتر را برای وضع حمل به بالینش بردند و اتاقی که در آن زایمان انجام شده بهداشت مناسبی نداشته و زائو بعد از زایمان دچار تب و رفتار غیر طبیعی شد ، دکتر تشخیص« سپتی می» برایش گذاشت و تصور کنید که تنها آنتی بیوتیک های موجود در ایران همانها بوده که گفته شد.&lt;br /&gt;دکتر به سراغ آمپولهای موجود در گاو صندوق می رود ویک پرستار هم پیدا می کند که بالای سر بیمار بنشیند و هر 3 ساعت به او آمپول را تزریق کند اما از همه مهمتر یخ بوده ! دکتر از مغازه ای در خیابان استانبول که یخ مصنوعی می فروخته 2 قالب یخ می خرد و همراه خود به روستای مهران می برد. بیمار شب تا صبح تحت تزریق های 3 ساعته پنی سیلین قرار گرفته وتب وی از 40 به 38.5 می رسد و حالت سایکوزش هم رفع می شود.&lt;br /&gt;خلاصه این خانم می شود اولین مورد درمان شده با پنی سیلین در ایران که از مرگ حتمی نجات پیدا می کند.&lt;br /&gt;این بود داستان اولین تزریق پنی سیلین در ایران.&lt;br /&gt;!هر کس و هر چیزی می تواند سرنوشت پرفراز و نشیبی داشته باشد حتی یک دارو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-8283045406094612525?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/8283045406094612525/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=8283045406094612525' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/8283045406094612525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/8283045406094612525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post_2038.html' title='پنی سیلین عزیز'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-803978521836734403</id><published>2007-08-16T10:24:00.000+03:30</published><updated>2007-08-16T10:25:38.326+03:30</updated><title type='text'>ابوریحان بیرونی و ابن سینا را دزدیدند و کسی خبر دار نشد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در شماره 24+4  ده روزنامه طبیب نوشته بود که در مراسم افتتاحیه بازی های آسیایی دوحه ابوریحان بیرونی وابن سینا به عنوان مشاهیر ادبی معرفی شدند!&lt;br /&gt;من که خودم مراسم افتتاحیه را ندیدم ولی مسؤولین و سران مملکتی یا حتی ورزشکارانی که در مراسم حضور داشتند چرا سکوت کردند&lt;br /&gt;به نظر من چنین سرقت علمی و تاریخی خیلی بیشتر از حمایت از فلسطین اندیکاسیون روی تشک نرفتن و تحریم مسابقات را دارد.&lt;br /&gt;این رسانه هایی که برای یک کاریکاتور و کیک زرد کشور را بر هم می زنند ( که البته خوب هم هست ) چرا حالا سکوت می کنند ؟&lt;br /&gt;وقتی در برابر چنین دروغ بزرگی سکوت شود لابد تا چند سال دیگر قطر که اصلاً تا 50 سال پیش کشور نبوده ادعا می کند که زمانی ایران هم بخشی از سرزمین پهناور قطر بوده.&lt;br /&gt;من نمی دانم چطور و به کجا می شود اعتراض کرد ولی چیزی که به ذهنم می رسد این است که از نظام پزشکی یا وزارت بهداشت در خواست شود مراتب اعتراض جامعه پزشکی ایران را به اطلاع قطر برساند. البته با کم تأخیر!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-803978521836734403?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/803978521836734403/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=803978521836734403' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/803978521836734403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/803978521836734403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post_1958.html' title='ابوریحان بیرونی و ابن سینا را دزدیدند و کسی خبر دار نشد'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-6192906658050850704</id><published>2007-08-16T10:23:00.001+03:30</published><updated>2007-08-16T10:23:57.517+03:30</updated><title type='text'>مخرج خاء</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش یک خانم چادری که با شکایت سرما خوردگی مراجعه کرد. پرسیدم چه مشکلی دارید؟&lt;br /&gt;- گلوم از " مخرج خاء " به بعد زخم شده و درد می کند!&lt;br /&gt;خیلی به خودم فشار آوردم که خندم نگیره. حدس زدم که باید تو کار قرائت قرآن یا  تدریس عربی باشد. واقعاً عباراتی که مردم برای توصیف مشکلشان استفاده می کنند خیلی جالب است.&lt;br /&gt;می خواستم بگم خانم شما از کجا اون تو را می بینید که با قطعیت می گویید زخم شده؟&lt;br /&gt;شغلش را پرسیدم گفت : خواننده&lt;br /&gt;ولی برای هرکی تا به حال تعریف کردم تا خودم توضیح ندادم نفهمید منظور طرف چی بوده. همه سریع ذهنشون می رود تو آناتومی و اینکه ما تا حالا چنین مخرجی نداشتیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-6192906658050850704?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/6192906658050850704/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=6192906658050850704' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/6192906658050850704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/6192906658050850704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post_2610.html' title='مخرج خاء'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-6240105511189334643</id><published>2007-08-16T10:20:00.000+03:30</published><updated>2007-08-16T10:21:37.560+03:30</updated><title type='text'>فروغ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز فهمیدم خدا  شاعرها رابرای چی آفرید. من هم مثل همه در دوران نوجوانی سراغ شعر رفتم. تا شعر و شاعرها رابشناسم و سر در بیاورم قضیه چیه که بعضی ها اینقدر با شعر حال می کنند. از بعضی شعرها خوشم می آمد، از بعضی شعرها اصلاً سر در&lt;br /&gt; نمی آوردم، بعضی شعر ها هم اینقدر برام خسته کننده بود که نمی توانستم تا آخر بخوانمشان.&lt;br /&gt; مثل بعضی ها مجذوب هیچ شاعری نشدم. اهل تظاهر کردن و به به چه چه الکی هم نبودم. با سهراب بیش از بقیه ارتباط برقرار کردم و ازهمه کمتر با فروغ!  ولی بقیه برایم نسبی بودند. از بعضی شعرهای فروغ خوشم می آمد ولی لحنش به نظرم وقیحانه بود. برایم جالب نبود که یک زن چنین بیان عریانی داشته باشد. وقتی بزرگتر شدم شجاعت و صراحت بیانش را به عنوان یک زن تحسین کردم. و با چند شعر دیگرش ارتباط برقرار کردم. این نتیجه تجربه زندگی بود. من فکر می کنم آدم از شعرها و داستانهایی لذت     می برد که برایش قابل درک باشند، نه مفاهی انتزاعی و کلامی خوش آهنگ. نمی دانم آنها که می گویند مثلاً عاشق جگر پاره فلان شاعرند و از همه شعرهاش لذت می برند زندگی پر تجربه تری دارند یا می توانند خود رادر حس هر تجربه ای با شاعر سهیم کنند. و یا شاید از دیدی هنری و تخصصی به یک اثر نگاه می کنند و ارزش صنایع ادبی اش را درک می کنند صرف نظر از ارتباط برقرار کردن با موضوع  می توانند از هر اثری با هر موضوع لذت ببرند و گرنه چندتا از آنها شبها ملائک را در حال زدن در میخانه&lt;br /&gt; می بینند؟ یا علی رغم جنسیتشان حس زنانه یک شاعر زن را درک می کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه ها و حال هایی هست که آدم فکر می کند هیچ واژه ای توان بیانش را ندارد. در چنین مواقعی آدم دنبال شعری، جمله ای ویا صدایی می گردد که حالش را بیان کرده باشد. این روزها کتابهامو گشته بودم ولی چیزی که راضی ام کند پیدا نکرده بودم. امروز دوستی گفت 24 بهمن سالگرد فوت فروغ است. شاید کلام فرشتگان سخنی باشد که بر لبان دوستی جاری می شود. سراغ فروغ رفتم. ورق زدم از شعرهای آشنای قدیمی به سراغ شعرهای غریبه تر از" معشوق من" و " جمعه های موذی کشدار" .... تا رسیدم به&lt;br /&gt; " وهم سبز"  خواندم و خواندم و باز خواندم تمام آنچه فکر می کردم هیچ واژه ای توان بیانش&lt;br /&gt; را ندارد به چه زیبایی، شکوه و صلابتی جلوی چشمانم نشسته بود. انگار فروغ از تجربه من&lt;br /&gt; می گفت یا من بودم که در تجربه او شریک شده بودم یا ما بودیم در تکرار یک حادثه ویا&lt;br /&gt;هزاران زن مثل ما یا هزاران انسان مثل ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا شاعرها را آفرید تا حرفهایی که خود نمی توانیم بیان کنیم از زبان ما بگویند،&lt;br /&gt; تا بفهمیم ما در آنچه تجربه می کنیم تنها نیستیم و کسی قبل از ما هم آن را تجربه کرده و بعد از&lt;br /&gt;ما نیز...&lt;br /&gt;تا برای لحظه ای که تمام صبرمان کفاف تحمل مرگ وهم سبزمان را نداشت بگویند: " یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود".&lt;br /&gt;تا  برای روزهایی که در آینه گریه می کنیم و در پیله تنهایی خود نمی گنجیم، برای روزهایی که  صدای شادی زندگی دیگران آزارمان می دهد، برای روزهایی که تنهایی قلبمان بزرگ می شود و نا تمام می ماند و زمین به زیر پایمان از تکیه گاه تهی می شود وفکر مرگ در سرمان موج می زند به ما بگویند: " تو هیچ گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-6240105511189334643?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/6240105511189334643/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=6240105511189334643' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/6240105511189334643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/6240105511189334643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post_4298.html' title='فروغ'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-4573121894556073542</id><published>2007-08-16T10:17:00.000+03:30</published><updated>2007-08-16T10:19:35.143+03:30</updated><title type='text'>پزشک قطار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ابتدای سال در شغل نه چندان شریف پزشک قطار مشغول به کار شدم. مثل همه کارهای دیگرم به صورت پاره وقت. چون اصولاً کار ثابت و در وقت اداری با روحیه ام جور در نمی آید.&lt;br /&gt;این کار سختی ها و جذابیت های خودش را دارد و فرصتی است برای تجر به ای جدید.&lt;br /&gt;ولی یک سری اتفاقات با نمک و خنده دار توی یه خط خاصی اتفاق می افتد که می خواهم بگویم.&lt;br /&gt;اما قبلش می گویم که قصد توهین یا مسخره کردن گروهی را ندارم و همه آنها واقعاً واقعی است !&lt;br /&gt;یک قطاری وجود دارد به اسم قطار خود کشش پردیس یا« ترن ست» که شرکت زیمنس به سفارش ایران آن را ساخته است. بر خلاف قطارهای نسل قبل که تشکیل شده اند از یک سری واگن که دنبال هم بسته شده اند ویک لکوموتیو آنها را از جلو می کشد،این قطار از 4-6 واگن تشکیل شده و هر واگن دارای موتور محرکی است و دارای حرکت ( به همین علت خودکشش نامیده می- شود ) ومثل قطار های مترو دو تا کله دارد و در هر سر یک اتاق راهبری و کنترل. خلاصه  اینکه قطار حاصل تکنولوژی روز است و تمام سیستم ها کامپیوتری  و قیافه ظاهر آن و تجهیزات داخلش هم با واگن های 30 سال پیش که ملت بهش عادت دارند کلی متفاوت. این قطار قابلیت حرکت تا 200 کیلومتر در ساعت را هم دارد ولی به دلیل فرسوده بودن ریلهای ایران روی 160 قفلش کرده اند.این نوع قطار از 2-3 ماه آخر 84 در خط مشهد شروع به کار کرد.&lt;br /&gt;طبعاً چون سرعت قطار زیاد است کوپه ای نیست وفقط صندلی دارد به اصلاح اتوبوسی است و 8 ساعته به مشهد می رسد .&lt;br /&gt;وقتی با این قطار به مشهد می رفتم برایم کلی جای تعجب داشت که با وجود فیلم آموزشی که درابتدای سیر پخش می شود ودر آن نحوه استفاده از امکانات قطار نمایش داده می شد تقریباً بالای 90% افراد کوچکترین توجهی با آن نمی کردند و در طول سفر باعث مشکل برای خود ودیگران می شدند. مثلاً اینکه چند بار که خواستم به توالت بروم چراغ بیرون در سبز بود در را باز کردم دیدم یک یارو توش نشسته! جالب اینکه تنها جزء غیر مدرن توالت همان قفل پشت درش است که با توالت های عمومی اماکن دیگر فرق ندارد. دیگر اینکه طرف بلأخره نمی تواند کشف کند آب را چه جوری راه بیندازد و دکمه سیفون را پیدا نمی کند و کاسه توالت را پر تحویل می دهد که بماند.&lt;br /&gt;پس از مدتی از بس از این مشکلات پیش آمد فیلم را 2 بار یکبار اول حرکت و یکبار دیگر در طول سیر نشان می دادند و قبلش هم اعلام می شد که  لطفاًتوجه کنید. خیلی اثر نداشت. تا اینکه روی فیلم توضیح کلامی گذاشتند و ناطقش کردند تا بلکه...&lt;br /&gt;چند ماه پس از اینکه این قطار داشت آزمایشهایش را پس می داد صحبت از این بود که خط بعدی که این قطار را برایش خواهند گذاشت کجا خواهد بود صحبت هایی از اصفهان ویزد بود. ولی دومین خطی که صاحب این قطار شد خط میانه بود!&lt;br /&gt;گفتند نفوذ بیش از حد نمایده مجلس این خطه وبه خصوص غائله کاریکاتور سوسک ها در این امر مؤثر بوده. البته تا قبل از اینکه قطار پردیس به این خط اضافه شود هر روز تقریباً 5-6 قطار به سمت زنجان می رفت که حالایکی هم اضافه  شده. به دلیل اینکه مسیر پر از قوس است متوسط سرعت قطار در این خط می شود 60 تا و باعث استهلاک قطار می شود.  میانه جایی است بین زنجان و تبریز از آن شهرهایی که یک میدان اصلی دارد و دو تا خیابان. جریانات خنده داری که اول گفتم مال این خط است.&lt;br /&gt;اول اینکه ازقزوین که رد شدیم تمام مکالماتی که روی بی سیم شنیده می شد به زبان ترکی بود .به رییس قطار گفتم:  جالبه بعد از قزوین انگار از مرز رد شده ایم.&lt;br /&gt;گفت اختیار دارید در واقع شما بعد از کرج از مرز رد شده اید و گفت که مکالمات را به زبان ترکی انجام می دهند و اصلاً برایشان مهم نیست که دیگران می فهمند یا نه! و گفت که من هم اکثر اوقات نم فهم جه می گویند و الکی بله یا خیر می گویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از مهماندارها می گفت که یک پیرمردی از مسافرهای قطار آمده باهاش دعوا کرده که این چه وضع توالت است یک آفتابه بگذارید توش!&lt;br /&gt; یک اتفاق بانمک دیگر هم این که قبل از حرکت قطار توی ایستگاه مبدأ چند مهماندار که لباس فرمشان سردوشی دارد و مقداری واکسیل بهشان آویزان است کنار قطار ایستاه اند برای راهنمایی مسافران البته یک نوار حمایلی دارند که رویش نوشته « راهنمای مسافران » ولی یکی از مسافر های همین خط میانه آمده و ازش پرسیده : جناب سروان من از کدام در سوار شوم!&lt;br /&gt;اتفاقاتی که تو این خط می افتد یک جور معنا داری با مشهد متفاوت است. و باور کنید من هیچکدام را از خودم در نیاورده ام. البته باز هم هست بعضی هاشو  یادم رفته بعضی هاشو نمی شود گغت.&lt;br /&gt;ولی از قطار گفتنی بیشتر دارم.&lt;br /&gt;تا دفعات بعد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-4573121894556073542?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/4573121894556073542/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=4573121894556073542' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4573121894556073542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/4573121894556073542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post_16.html' title='پزشک قطار'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-5517355430657472899</id><published>2007-08-11T10:03:00.000+03:30</published><updated>2007-08-16T10:16:13.659+03:30</updated><title type='text'>بودا</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فرسنگ برای خستگان طولانی است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حیات برای آنانکه به راز آگهی ندارند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ب&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سی گران آید&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هرگاه در راه برتر از خود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ا چون خود نیابی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن بهتر که تنها به ره روی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بلهان را به همراهی نشاید گزیدن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-5517355430657472899?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/5517355430657472899/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=5517355430657472899' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5517355430657472899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/5517355430657472899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='بودا'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-115026291250131271</id><published>2006-06-14T08:55:00.000+03:30</published><updated>2006-12-21T00:30:44.860+03:30</updated><title type='text'>کتاب-2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از بین همه کتابهایی که در عمرم خواندم دو تا هست که به نظرم ازهمه بهتر است. یعنی کتابهای دیگر در مقابلشان هیچ است. البته مدتها از خواندن هر دو می گذرد و نمی توانم حسی را که موقع خواندنشان داشتم انتقال دهم ولی به هر حال تأثیر گذارترین کتابهایی هستند که خوانده ام.&lt;br /&gt;به هیچ وجه هم خواندن این دو کتاب را به همه توصیه نمی کنم! به دلایلی که در قسمت قبل گفتم و اینکه هر کتابی برای هر کسی نوشته نشده و..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چگونه خدا را بشناسیم » از دیپاک چوپرا»&lt;br /&gt;چند سال پیش یعنی در دوران اینترنی این کتاب را خریدم. فقط به خاطر نویسنده اش که با خواندن چند کتاب دیگر از او شیفته اش شده بودم. اگر کتابی با این عنوان به اسم یک نویسنده ناشناس می دیدیم به هیچ عنوان سراغش نمی رفتم. چون از روی اسمش فکر می کردم یکی از آن کتابهای سطحی مذهبی در حد شعار و توصیه و برهان نظم و.. باشد.&lt;br /&gt;دیپاک چوپرا یک پزشک هندی است. پزشکی عمومی را در هند خوانده و با مشکلاتی شبیه مشکلات امروز ما عازم امریکا شده تخصص داخلی خوانده و فوق غدد. اما سرنوشت او را با « ماهاریشی » آشنا می کند و حالا او علاوه بر اینکه یک پزشک است مثل خیلی های دیگر بلکه یک « گورو » ( استاد معنوی) و یک شفا دهنده است. این چیزها و خیلی بیشتر را می توانید در کتاب « بازگشت ریشی » که در واقع اتو بیوگرافی اوست بخوانید. اتفاقاً این کتاب را به همه به خصوص پزشکان توصیه می کنم. واقعاً امضای یک پزشک را توی همه آثارش می توان پیدا کرد. استفاده از لغات و اصطلاحات پزشکی، خاطراتی مشابه دوران دانشجویی و طرح خودمان، مشکلات خارج رفتن و... اما این کتاب به هیچ وجه یک بیوگرافی معمولی نیست. وقایع ذکر شده فقط قطعاتی از زندگی او هستند که به نوعی با بیان آنها نتیجه گیری معنوی خاصی وجود داشته یا در سیر روشن بینی او موثر بوده اند. به هر حال کتاب شیرینی است که اینجا بیشتر راجع بهش نمی گویم.&lt;br /&gt;و اما « چگونه خدا را بشناسیم » که شاهکار دیپاک چوپراست. وقتی شروع به خواندن کتاب کردم بعضی جاها کتاب را می بستم چون کم می آوردم. اگر نویسنده را نمی شناختم فکر می کردم یک کافر ملحد به قصد انکار خداوند این کتاب را نوشته. با توجه این نکته که به هر حال این کتاب در جمهوری اسلامی چاپ شده واینکه به نویسنده اش اعتقاد داشتم سعی می کردم صبور تر باشم و پیش بروم.&lt;br /&gt;اکثر ما فکر می کنیم که به « خدا» اعتقاد داریم حالا یک نفر آمده می گوید آن چیزی که شما بهش اعتقاد دارید چیزی نیست جز تصور ذهنی شما از خداوند. نشانه اش هم اینکه تصور هر کس با دیگری فرق دارد. خدای یکی در آسمانهاست مال یکی دیگر در طبیعت جاریست، مال یکی بسیار مهربان و بخشنده مال دیگری سختگیر و غضبناک و...&lt;br /&gt;با خواندن این جمله که « خداوند چیزی نیست جز فرافکنی ذهن شما!» لحظه ای که این جمله را باور کنید لحظه وحشتناکی است. لحظه ای که دنیا خالی می شود و خود را یک زیانکار خوش خیال فرض خواهید کرد. به هر حال آن موقع احساس کردم که دارم فیوز می پرانم و کل ایمانم را داردم از دست می دهم. خواندن کتاب را کنار گذاشتم....&lt;br /&gt;یعنی زمان مناسب برای خواندن این کتاب برای من فرا نرسیده بود.&lt;br /&gt;مدتی بعد پای صحبت استادی بودم که از خدا می گفت، حرف هایی متفاوت از آنچه تا به حال شنیده بودم. یه جورایی شبیه حرفهای عجیب این کتاب. توضیحاتی که آنجا شنیدم در ذهنم جرقه ای در مورد این کتاب خورد و تازه فهمدم که دیپاک چوپرا چی گفته. بعد از یک سال دوباره به سراغ کتاب آمدم با بینشی جدید و هر چه پیشتر رفتم بیشتر تحت تأثیر قرار گرفتم گرچه کتاب هنوز سنگین بود و به کندی پیش می رفت. به نظر من این کتاب" کتاب مقدس" زمان ماست. هرچه در این عالم است توی این کتاب هست و واقعاً چوپرا حرفی را ناگفته نگذاشته. اگر کل علوم و دستاورد های معنوی مکتوب بشریت را جمع کنیم واقعاً چیزی فراتر از این کتاب نخواهد بود-  کاری به اون بخش غیر مکتوب و غیر قابل نقل که در سینه افراد خاص است ندارم –&lt;br /&gt;حالا فکر می کنم باید بارها در مراحل مختلف زدگی این کتاب را بخوانم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در مقدمه کتاب نظر رهبران بزرگ مذاهب مختلف و مشاهیر جهان در مورد این کتاب آمده است که همه به نوعی از خواندنش کف کرده اند: دالای لاما، میخاییل گورباچف، خاخام ها و کشیشها و نویسنده ها و...&lt;br /&gt;چرا خدای ادیان مختلف متفاوت است؟ چرا تلقی های ما از خداوند متفاوت است؟ معجزه چگونه رخ می هد؟ و هزاران پرسشی که تا به حال به ذهن هرکسی رسیده در این کتاب پاسخ داده شده.&lt;br /&gt;واقعاً اگر چوپرا پزشک نبود اگر « مغز » آدمی را نمی شناخت نمی توانست به چنین پاسخ هایی برسد. روز اول دانشگاه یکی گفت که حدیثی است که می گوید در عالم فقط دو علم وجود دارد « علم الابدان» یعنی پزشکی و « علم الادیان » یعنی علوم معنوی. این چیزی است که با خواندن این کتاب به آدم ثابت می شود. شاید علت اینکه خیلی چیزها تا حالا بغرنج مانده بود این بوده که عالمان دینی از علم بدن بی بهره بوده اند و عالمان بدن از علم معنویت. البته از هردوش در این سطحی که چوپرا ازش برخورداره!&lt;br /&gt;اگر این مطلب را خواندید و برایتان جالب بود یعنی این کتاب یه جوری به زندگی شما سرک کشیده پس منتظر آمدنش باشید.&lt;br /&gt;چون خودم از خواندن وبلاگ های طولانی خوشم نمی آید در مورد کتاب دوم در پست بعدی خواهم نوشت و در پایان چند جمله از این&lt;br /&gt;: کتاب&lt;br /&gt;نیایش یک رویداد کوانتومی است که در مغز جریان می یابد.&lt;br /&gt;خدا در هر یک از مذاهب فقط بخشی از خداوند است.&lt;br /&gt;خداوند نه در درون انسان است نه در بیرون،  ساده آنکه جای مشخصی ندارد.&lt;br /&gt;هر جنبه از آفرینش به انسان برای شریک آقریدگار بودن نیاز دارد.&lt;br /&gt; خداوند یک فرآیند است،  این فرآیند به وجود° حیات می بخشد.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-115026291250131271?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/115026291250131271/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=115026291250131271' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/115026291250131271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/115026291250131271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2006/06/2.html' title='کتاب-2'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-115026269255040171</id><published>2006-06-14T08:54:00.000+03:30</published><updated>2006-06-14T08:54:52.553+03:30</updated><title type='text'>کتاب-1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;کتاب&lt;br /&gt;به نظر من کتاب چیز عجیبی است. عجیب تر از چند برگ کاغذ که روی آن کلماتی نوشته شده. انگار یک موجود ذیشعور و زنده است و حتی دارای روح، یا لا اقل بعضی از کتابها اینگونه اند. یک جایی خواندم که کتابهایی که مورد تفأل واقع می شوند دارای روحی هستند که موکل بر کتاب است تا نیت تفأل زننده را در یابد. برای هممه ما پیش آمده تفألی به حافظ، قرآن، شیخ بهایی، یی چینگ و... زده باشیم و ببینیم چگونه مثل یک موجود زنده بینا و شنوا حرف ما را شنیده و پاسخ داده است.&lt;br /&gt; « ریچارد باخ» اعتقاد دارد که با هر کتابی می شود تفأل زد، از آنجا که هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست پس باز کردن فلان صفحه از یک کتاب - هر کتابی- اتفاقی نیست و حتماً پیامی برای ما دارد.&lt;br /&gt;یک نظریه دیگر در این مورد هم نظریه دکتر « مسعود ناصری» است. او نظریه ای فیزیکی برای علت اثر بخشی هومیوپاتی ارائه کرده است. در این نظریه هر چیزی بر چیزهای مجاورش اثر می گذارد که این اثر مادی نیست در بعد شعور است. در داروهای هومیوپاتی شعور آب در اثر مجاورت با مولکولی خاص عوض می شود و به همین ترتیب فضای مجاور با هر چیز ،   او می گوید : « شعور فضاهای خالی بین کلمات یک کتاب کمتر از شعور خود کلمات نیست». یعنی فضای سفید بین کلمات از شعور کلمات بینشان متأثر می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما کتابها هم برای خود عالمی دارند مثل دنیای متفاوت آدمها. هر کسی یک یا چند نوع بخصوص از کتابها را می خواند. و شاید حتی رغبتی به ورق زدن کتابهای نوع دیگر نداشته باشد. از روی کتابهایی که یک نفر می خواند می شود تا حدود زیادی دنیایش را شناخت. واما در مورد آنهایی که کتاب نمی خوانند!!&lt;br /&gt; من فکر می کنم هر کس یک ذائقه کتابی دارد. اول که همه شروع به کتاب خواندن می کنند از هر دری کتابی می خوانند ، یکی را به خاطر عکس روی جلدش انتخاب می کنند، یکی دیگر را هدیه می گیرند، یکی دیگر را به توصیه یک دوست ویکی دیگر را فقط به خاطر اینکه کتاب مشهوری است. اما کم کم ذائقه کتاب خوانی آدم شکل می گیرد، یکی می رود دنبال رمانهای ادبی، یکی دنبال رمانهای تاریخی، یکی دنبال فلسفه، یکی دنبال عرفان، یکی طنز و.... و این مراحل چند سالی طول می کشد.&lt;br /&gt; کتابهای زیادی است که هدیه گرفته ام و در قفسه خاک می خورند و علاقه ای به خواندنشان ندارم. فکر می کنم همه از این کتابها داشته باشند. آنها را کسانی هدیه  داده اند که یا من را خوب نشناخته اند یا می خواستند خودشان را بشناسانند – با کتابهای باب طبع خودشان- ویا می خواسته اند من را  به آن مقوله علاقمنند کنند.  بعضی کتابها را  خواندم، سعی کردم بفهمم ولی رها کردم و هیج ارتباطی باآنها برقرار نکردم.&lt;br /&gt; باز هم « ریچارد باخ » در مورد انتخاب کتاب می گوید: « یکی از کتابهایم را بردار، سه بار به طور اتفاقی یکی از صفحات آن را باز کن و بخوان، اگر خوشت آمد آن کتاب را بخر ولی اگر خوشت نیامد بدان این کتاب برای تو نوشته نشده است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطلب دیگر اینکه خواندن هر کتاب زمانی مناسب خودش دارد. بعضی از کتابها را خواندم و نفهمیدم وقتی چند سال بعد خواندم تازه فهمیدم. این اتفاق به خصوص وقتی کوچکتر بودم و عجله داشتم که زودتر کتابهای زادی بخوانم. بعضی کتابها خودشان در زمان مناسب به سراغ ما می آیند. بارها شده کتابی را خریده ام و چند سال بعد خوانده ام.  یا کتابی را چند بار در مغازه دیده ام وسوسه شده ام که بخرم و نخریدم و آن کتاب در زمانی دیگر به سراغم آمده، زمانی کاملاً مناسب ! بهتر است اجازه دهیم کتابها خودشان به سراغ ما بیایند. بعضی از کتابها هم از پیش ما می روند، به یکی قرض می دهید و قبل از آنکه آن را پس بگیرید آن فرد دیگر از دسترسمان دور شده یا اصلاً یادمان می رود به کی داده ایم. تا قبل از نوشتن این جمله فکر نکرده بودم که شاید رفتن کتابها از پیش ما هم دلیلی داشته باشد! ولی لان فکر می کنم شاید اینطور باشد.&lt;br /&gt;بعضی کتابها هم نقشی بیش از یک کتاب در زندگی ام داشته اند. نمونه بارزش&lt;br /&gt; « جاناتان ، مرغ دریایی» که واقعاً برای من یک کتاب نبود مثل خود جاناتان یک معلم بود که مرا به مسیر بسیار ارزشمندی هدایت کرد. و یا چند کتاب دیگر که حدس می زنم زمانی نقش مهمی در زندگی ام  بازی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پست می خواستم در باره تأثیر گذارترین کتابهایی که تا به حال خوانده ام بنویسم ولی مقدمه راجع به خود کتاب خیلی طولانی شد. باشد برای دفعه بعد. دوست دارم نظر دیگر کتاب دوستان نظراتشان  را در مورد عالم کتاب در اینجا بگذارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-115026269255040171?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/115026269255040171/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=115026269255040171' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/115026269255040171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/115026269255040171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2006/06/1.html' title='کتاب-1'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-115026258997680675</id><published>2006-06-14T08:51:00.000+03:30</published><updated>2006-06-14T08:53:09.980+03:30</updated><title type='text'>فروغ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فروغ&lt;br /&gt;امروز فهمیدم خدا  شاعرها رابرای چی آفرید. من هم مثل همه در دوران نوجوانی سراغ شعر رفتم. تا شعر و شاعرها رابشناسم و سر در بیاورم قضیه چیه که بعضی ها اینقدر با شعر حال می کنند. از بعضی شعرها خوشم می آمد، از بعضی شعرها اصلاً سر در&lt;br /&gt; نمی آوردم، بعضی شعر ها هم اینقدر برام خسته کننده بود که نمی توانستم تا آخر بخوانمشان.&lt;br /&gt; مثل بعضی ها مجذوب هیچ شاعری نشدم. اهل تظاهر کردن و به به چه چه الکی هم نبودم. با سهراب بیش از بقیه ارتباط برقرار کردم و ازهمه کمتر با فروغ!  ولی بقیه برایم نسبی بودند. از بعضی شعرهای فروغ خوشم می آمد ولی لحنش به نظرم وقیحانه بود. برایم جالب نبود که یک زن چنین بیان عریانی داشته باشد. وقتی بزرگتر شدم شجاعت و صراحت بیانش را به عنوان یک زن تحسین کردم. و با چند شعر دیگرش ارتباط برقرار کردم. این نتیجه تجربه زندگی بود. من فکر می کنم آدم از شعرها و داستانهایی لذت     می برد که برایش قابل درک باشند، نه مفاهی انتزاعی و کلامی خوش آهنگ. نمی دانم آنها که می گویند مثلاً عاشق جگر پاره فلان شاعرند و از همه شعرهاش لذت می برند زندگی پر تجربه تری دارند یا می توانند خود رادر حس هر تجربه ای با شاعر سهیم کنند. و یا شاید از دیدی هنری و تخصصی به یک اثر نگاه می کنند و ارزش صنایع ادبی اش را درک می کنند صرف نظر از ارتباط برقرار کردن با موضوع  می توانند از هر اثری با هر موضوع لذت ببرند و گرنه چندتا از آنها شبها ملائک را در حال زدن در میخانه&lt;br /&gt; می بینند؟ یا علی رغم جنسیتشان حس زنانه یک شاعر زن را درک می کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه ها و حال هایی هست که آدم فکر می کند هیچ واژه ای توان بیانش را ندارد. در چنین مواقعی آدم دنبال شعری، جمله ای ویا صدایی می گردد که حالش را بیان کرده باشد. این روزها کتابهامو گشته بودم ولی چیزی که راضی ام کند پیدا نکرده بودم. امروز دوستی گفت 24 بهمن سالگرد فوت فروغ است. شاید کلام فرشتگان سخنی باشد که بر لبان دوستی جاری می شود. سراغ فروغ رفتم. ورق زدم از شعرهای آشنای قدیمی به سراغ شعرهای غریبه تر از" معشوق من" و " جمعه های موذی کشدار" .... تا رسیدم به&lt;br /&gt; " وهم سبز"  خواندم و خواندم و باز خواندم تمام آنچه فکر می کردم هیچ واژه ای توان بیانش&lt;br /&gt; را ندارد به چه زیبایی، شکوه و صلابتی جلوی چشمانم نشسته بود. انگار فروغ از تجربه من&lt;br /&gt; می گفت یا من بودم که در تجربه او شریک شده بودم یا ما بودیم در تکرار یک حادثه ویا&lt;br /&gt;هزاران زن مثل ما یا هزاران انسان مثل ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا شاعرها را آفرید تا حرفهایی که خود نمی توانیم بیان کنیم از زبان ما بگویند،&lt;br /&gt; تا بفهمیم ما در آنچه تجربه می کنیم تنها نیستیم و کسی قبل از ما هم آن را تجربه کرده و بعد از&lt;br /&gt;ما نیز...&lt;br /&gt;تا برای لحظه ای که تمام صبرمان کفاف تحمل مرگ وهم سبزمان را نداشت بگویند: " یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود".&lt;br /&gt;تا  برای روزهایی که در آینه گریه می کنیم و در پیله تنهایی خود نمی گنجیم، برای روزهایی که  صدای شادی زندگی دیگران آزارمان می دهد، برای روزهایی که تنهایی قلبمان بزرگ می شود و نا تمام می ماند و زمین به زیر پایمان از تکیه گاه تهی می شود وفکر مرگ در سرمان موج می زند به ما بگویند: " تو هیچ گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-115026258997680675?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/115026258997680675/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=115026258997680675' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/115026258997680675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/115026258997680675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2006/06/blog-post_13.html' title='فروغ'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29684656.post-115026234913673185</id><published>2006-06-14T08:47:00.000+03:30</published><updated>2006-06-14T08:49:09.143+03:30</updated><title type='text'>قاصدک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;این نوشته زیبا رو یک بار اتفاقی توی مجله ای به اسم چلچراغ که مال یکی از بچه ها بود خواندم. اینقدر به نظرم زیبا و لطیف بود که یادداشتش کردم. بخوانید و خودتان قضاوت کنید. البته نام نویسنده ذکر نشده بود وگرنه حتماً اینجا قید می کردم.&lt;br /&gt; توی مقطعی که از دنیا و همه آدمهای دور و بر خسته و بیزار شده بودم خواندن این متن بهم امید داد که هنوز تو دنیا کسانی هستند که اینقدر نگاهشون حساس و لطیفه. اونقدر لطیف که اگر با آدمهایی مثل من روبرو بشوند از دنیا و آدمهای دوروبرشان بیزار می شوند. کسانی که می توانند جریان زندگی، رشد، حرکت، عشق، درد، رنج و مرگ را در یک عکس ببینند. چیزی که بعضی وقتها خیلی ها مثل من  نمی توانند در کل هستی  ببینند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قاصدک کوچولو&lt;br /&gt;باورت میشه من لحظه ای را دیدیم که گنجشک نوکشو تو هوا باز کرد وسنجاقک نازکو گرفت میون دو تا نوکاش و سقوط کرد روی زمین و سنجاقک ...&lt;br /&gt;باورت میشه من تشییع جنازه مورچه ای رو که زیر پای همون گنجشک له شده بود دیدم. باورت می شه من اسم خودمو روی اون قاصدک کوچولو که روی شمعدونی نشسته بود و آروم به طرفم اومد دیدم. کنارم مکث کرد اما زود رفت.&lt;br /&gt;باورت میشه من گل شمعدونی رو دیدم که یک میلی متر رشد کرد؟خط کش نداشتم.باورت میشه خودش به من گفت؟&lt;br /&gt;من تو باغ وحشم؟ تو جنگل یا تو باغ؟ نه باورت میشه من فقط و فقط دارم به یه عکس نگاه می کنم؟&lt;br /&gt;باورت میشه توی عکس همه دارن حرکت می کنن ومن با تعجب نگاشون می کنم؟&lt;br /&gt;باورت میشه همون لحظه یه نفر، یه آدم اومد و از من عکس گرفت و قیافه من مسخره مسخره توی عکس افتاد؟&lt;br /&gt;باورت میشه هیچکس، هیچکس نمی دونه چرا من از دیدن یه عکس ساده تعجب کردم جز تو! اگر عکسمو دیدی، فقط باور کن. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29684656-115026234913673185?l=mamak78.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamak78.blogspot.com/feeds/115026234913673185/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29684656&amp;postID=115026234913673185' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/115026234913673185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29684656/posts/default/115026234913673185'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamak78.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='قاصدک'/><author><name>یک پزشک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03579021470149060356</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
